یازده سال پیش با عمو و زنعمویم به یکی از شهرهای هم جوار رفته بوديم. همچنان که داشتیم در بازار میگشتیم، پیرمردی با ترازویی که جلوی خودش گذاشته بود و دستگاه کاسبیاش بود توجهام را جلب کرد. نزدیکش شدم و بالای وزنه رفتم.
عدد وزنه را راستش یادم نمانده، اما بعدش را چرا. کیف پولم را در آوردم که هزینه را بدهم. پول وزنه یک پانصد تومانی بود و من یک اسکناس هزار تومانی دست پیر مرد دادم، به صورت کوچکم نگاهی انداخت و گفت:« خورده ندارم». من کمی معطلی کردم و هنوز نمیدانم بقول مادربزرگم این بشارتم چرا بسته شد( اصطلاحی که ما کوردها وقتی که چیزی بدیهی و ساده از ذهنمان میرود، میگوییم) که هزارتومان را کامل ندادم. او که مرددی من را دید گفت برو پول نمیخواهد.
و من رفتم...
اگر بگویم از آن روز بارها و بارها و دهها بار بیشتر به نیت آن پدرِپیر صدقه دادهام، کم گفتهام.
در حین دادن هر صدقه ناخوداگاه یادم میآید و باز قلبم بابت کوتاهی آن لحظهام آرام نمیگیرد و وجدانم هر بار تیغ سرزنشش را بر روحم میکشد که دختر مگر پانصد تومن چه بود که به عنوان معدود مشتری از آن مرد دریغ کردی!
ميخواهم بگویم بعضی عملها در آن ذاتِ لحظه، ارزشمند است و جبرانهای حتی به چشم خودت بیشتر هم، آن خوشی در لحظه را دیگر مهمان قلبت نکرده و خیال تو را بابت برداشتن حق مسئولیت آن وقتت راحت نمیکند.
گاهی هم برای تسلیم نشدن و دعوت دادن وجدانم به صلح برایش میگویم، تو چه میدانی بعضی نیت و عملها چنان بزرگ و پر بارند که ندانسته برای خود چه درگاه خیری باز کردهای، شبیه او که از پانصد تومنی گذشت و دروازه چه خیرهای بزرگتری که قسمتش نشد. شاید الان پیرمرد هم در دنیا نمانده و صدقاتی به خاطر بخشش به آن دخترنوجوان هزارتومانی به دست، به او میرسد که حتی نمیداند از کجاست!
میبینی! یک مهربانی هم اگر خدا توفیق بدهد، میتواند صدقه جاریه شود؛ راست میگفتی، کسی کِی میداند با چه عملی به بهشت میرود؟!
#خاطرات
Post #2103
1.31K