آسوده باش، از سکوتی که بر جانت دوخته شده باخبر است. تمام اشکهایی که هیچ وقت از چشمت نچکید را دیده است. از آن دست زمخت بر گلوگاه شوق رویاهایت.. آن حرفهای نگفته، راههای نرفته... رازهای مهر خورده... همان نیت و تلاش روشنِ پنهان درونت. آری عزیزِ من... آری، او از تمام رنجی که در این مسیر میکشی باخبر است، دیگر بیقراری چرا؟!
خواهرم، حجاب تو، تاج بندگی و قلعهای امن است که تو را از گزند نگاههای پُر طمع و مارصفت حفظ میکند. حجاب تو، نماد اصالت، تجلی شکوه و اقتداری است که از درون تو تعالی یافته و خبر از ذهنی رها شده از بند بردگی میدهد. آن، نور متانت و نشانهی بزرگاندیشی توست که فریاد آزادیخواهی سر میدهد؛ آزادی از جنس بندگی خالص و «نه» گفتن به هر آنچه که بخواهد تو را اسیر خود کرده و به بازیای بیبُرد بکشاند. حجاب تو سلاحی است که دوست را قوی میسازد و بدخواهِ بدسیرت را نزَده، از پای درمیآورد. پرچمی بیرنگ که معرّف دولتی روشن است؛ دولتی که نور و کمالش، بر هر چه بتابد، ریشهای سبز، سرخیِ شفقگونه و آبیِ زلال و استوار آسمانی میبخشد و مسیری رنگین و مُزَیَّن همچون قالی کرمان، به سوی ایوان ابدیتی نیکو برایت میسازد.
و چقدر روحِ خستهی من، تشنهی گریزی از دنیای سخت و خاکستریِ این روزهای بزرگسالی بود؛ به کسی که دستم را بگیرد و با خود به مهمانیِ رویاییِ رنگها، دور از هرگونه تیرگی و سیاهی، ببرد. آری؛ ضیافتی بیشائبه، بزمِ بیرنگی، و جهانی که با عطر صداقت، در حریم قلبی روشن و اَمن، در هم تنیده شده باشد.
وقتی حال مسلمانان غزه، سودان و اویغور را میبینم بیشتر دلم به حال خودمان میسوزد، اینکه در مقابل این امنیت و آسايش و فراغتهای به بطلان پر شده چقدر مسئولیم و بیجوابیمان میتواند تا چه اندازه خسارتمندی باشد... دیر شده و بخدا باید کاری کنیم...
تو هم وقتی از شلوغی پیادهرو رد میشوی سوالات به ذهنت یورش میآورند؟ با دیدن چهرهی آدمها از خود میپرسی، یعنی قبل از بیرون آمدن نمازش را خوانده است؟ با دیدن پیرمردی که نبش کوچه عصا بدست نشسته، نگران عاقبت خیریش میشوی، یا در سرت پروای در خدمت بودن فرزندانش را داری؟ آیا تو هم دلت به حال دختران لعابزدهی کوچه میسوزد و از عمق جانت برایش آن خوشی و لذت و آزادی حجابت را تمنا میکنی؟ یا حین قدمزدن بر کف این خیابانهای سرد و بیروح، برای روشنی ایمانی که از این سرزمین رو برگرفته بغض در گلویت مینشیند؟ تو هم مچالهشدن قلبت را بعد از اتمام اذان و غفلتهای اطرافت دیدهای؟
غم عجیبی است؛ ارزشمند و در عین حال بسیار تلخ و غریب... اما ناامید نباش و برای کنار رفتن این سیاهی غفلت بر آسمان شهرت و ترک دنیاخواهی خودت و مردمانش دعا کن و در تلاش برای اصلاح باش، حتی اگر تو تنها مبارز این شهر غافل شلوغ باشی...
شبیه اولین قطرهی باران، بر رخ خشک و پرغم شبدرهای ته باغچه شبیه بوییدن گردن نوزادی تازه آمده شبیه تابش اولین پرتوهای زرین آفتاب، بر پوست جوجه گنجشکهای نازپروردهی روی لانه شبیه دیدن چشمهای یک عزیز، بعد از سالها دوری و بیخبری... شبيه اولین لحظهی دیدن وطن، برای آن زندانی آمده از غربت... یعنی اجابت شبیه چه بود! اما نه... نه، قصهی اجابت چیز ديگری بود....🤍
خزان آمده و شاخه سرودنِ غمِ برگ را آغاز کرده... لانهی پرستویِ روی درخت خالیست اما... اما جای طنابِ تابِ دخترک بر گونهی شاخه پیداست
درخت در سکوت ماتش برده و گمشده در خاطرات بهار باد و آفتاب این حوالی مشتاقانه وساطتت میکنند برای پیوند واژهها تا در انتهای حزن درخت باز امید به دیدارِ شکوفه بکارند...
هربار این آیات، قلبم را به شکل عجیبی لمس میکند... صحنهی آن درد نادر، برای آن مبارک دختر تاریخ، دلم را بیشتر به توان آدمی مومن میکند و به خیر در پس رنج و به خدایی که زیر نخلهای دور تنها رهایت نمیکند...
او چوپان گوسفندان بود تا اینکه به سن چهل سالگی رسید. روزی در حال عبور بود که دید مادری فرزندش را تشویق میکند تا به حلقهی قرآن برود و آن را حفظ کند؛ اما پسر میل رفتن نداشت.
مادر به فرزندش گفت: «پسرم! به حلقه برو و بیاموز، تا وقتی بزرگ شدی مثل این چوپان نباشی!»
کسائی با شنیدن این سخن گفت: «یعنی مرا مَثَلِ نادانی قرار میدهند؟!»
پس گوسفندانش را فروخت و به سوی دانش و تحصیل رهسپار شد. تا آنجا که شد: - امام در زبان و ادب، - امام در قرائات قرآن، - و نمونهای در دانش و بلندهمتی.