و چقدر روحِ خستهی من، تشنهی گریزی از دنیای سخت و خاکستریِ این روزهای بزرگسالی بود؛ به کسی که دستم را بگیرد و با خود به مهمانیِ رویاییِ رنگها، دور از هرگونه تیرگی و سیاهی، ببرد.
آری؛ ضیافتی بیشائبه، بزمِ بیرنگی،
و جهانی که با عطر صداقت، در حریم قلبی روشن و اَمن، در هم تنیده شده باشد.
Post #2092
1.35K
