گوشهی در حیاط را باز کردم.
هنوز زن همسایه مرغ و خروس و اردکهایش را به لانه نبرده است. همه آرام و بیصدا به هم لم دادهاند. بچه گربهای آرامتر در یک متری آنها به سنگی تکیه داده است.
دیدن غروب برایم تجلی قدرت و زیبایست. آسمان نیلگون است و دست آفتاب پرتوهای روشنی بخشش را بر تن شاخههای برهنه و سرد زردآلوی کوچه میکشد.
صدای بازی فوتبال پسر بچهها از دور به گوشم میرسد و این برایم جریان روحی پاک، در کالبد این آبادیست.
اخرین قسمت در خود مانده را خواندم، درونم سکوتی عجیب حاکم است و سعی میکنم با اذکار شامگاهی خودم را باز به کلام، به امید گره بزنم. چشمانم را میبندم و تقلا میکنم با نیروی نهفته در ذکر دوباره دست روحم را به ریسمان نورین اجابت نزدیک کنم.
کمی بعد...
صدای اسرارآمیز اذان میپیچد...
اذان سحرآمیزترین نوایی است که تمام ناآرامیهای دلم را طلسم میکند و هر بار جانی دوباره بر جانم بند میزند.
#روزنوشت
Post #2104
1.69K