سینی صبحانه را چیده و برای برادرم به نانوایی بردم. به رسم عادت دستی به روی نانوایی کشیدم و ظرفهای روی ظرفشویی را شستم.
چند زن در نوبت بودند و من کنار جوانترین آنها روی نیمکت، گوشهای نشستم.
یکی از خانمها که از در نانوایی بیرون رفت، بغل دستی رو به من کرد و گفت: سیدزادهخانم را دیدهای چقدر طلا دارد! من که کلا از این شروع مکالمه ماتم برده بود، با لبخند، گفتم ماشاءالله، ولی دقت نکردم.
در جملهی بعدی گفت من خیلی طلا دوست دارم، با لبخندی مجدد جواب دادم، خدا بهت ببخشد.
نمیدانم این آرزو چقدر برایش بزرگ و دور بود که سکوت کرده و در نقطهای نگاهش قفل زمین شد.
با خودم گفتم شاید تنگدست است، بگذار خیالش را در سرزمینِ آرزویی دور رها نکنم.
صمیمیتر نگاهش کرده و گفتم، افسوس اینها را نخور، باورکن من دست پر طلاهای غمگین زیادی دیدهام، که درد تلخ مشکلاتشان شیرینی این زینت را از کامشان ربوده است و
با ذکر چند مثال که حرفم پایان باز نشود.
باز نگاهم کرد، کمی مرددتر، گفت راست میگویی، ولی من طلا خیلی دوست دارم...
و باز لبخندی دیگر...سکوت کردم.
سقف آرزوی بعضیها همین قدر است، دستکاریاش گویا به قیمت خرابشدن تمام میشود.
اما در دلم دعایش کردم که او صاحبِ دستِ پر طلا و دل خوشحال شود...
#یومیات
Post #2113
1.15K