مادر زیبا، تویی که به زیبای نامت زیبایی من به روشنی آن چشمان به خون نشستهات ایمان دارم در روزی که دستان پسرت را گرفتهایی و با هم در باغهای بهشت قدم میزنید؛ روزی که دیگر نه حزنی داری و نه اشک اندوه میریزی. لطفاً برای آن رسیدن صبور باش که نزدیک است.
چند روزی بود گرفتار دندان درد شدیدی شده بودم. دندان عقلی که چن سالیست نه کامل تشریف فرما میشود نه اینکه ساکت و نجیب سر جایش بنشیند. به حدی دردش تمام لثهام را درگیر کردهبود که غیر سوپ و فرنی نمیتوانستم چیزی بخورم و علاوه بر حرف زدن، خواب را هم مشکل کرده بود. طبق عادت همیشه که در مقابل خوردن مسکن و دارو مقاومت میکنم و از دکتر رفتن گریزانم، فقط مرتب دعا میکردم که خدا شفایم دهد تا این روزهای رمضان بخیر بگذرد تا ان شاءالله بعداً فکری به حالش بکنم. دیشب یکی از دوستانم درخواست کرد که به جایش برای ختم مسجدی که در آن فعالیت میکند بروم و تاکید کرد که بیشتر از روال همیشه تلاوت بکنم چون ختمشان عقب است و افراد آنجا بیشترشان توان تلاوت ندارند. قول ندادم چراکه با این درد شدید اصلا توان تلاوت نداشتم. فردای آن روز هر ثانیه که به ساعت موعد مسجد نزدیکتر میشد من مرددتر بودم که چه کنم! و از طرفی این درخواست، سنگینی عجیبی به قلبم داده بود. بلاخره نتوانستم بیخیال شوم. آماده شده و رفتم. دعا کردم خدا برایم آسان کند؛ این تنها امید و چاره من بود. چارهای که بارها جواب دادهبود. در دلم گفتم حتی اگر تلاوتی هم نکنم، همین که حلقه این تلاوت پاره نشود کافیست.
وارد شدم. همه منتظر بودند و سبحان الله تنها خانمی که برایشان تلاوت میکرد تأخیر کرده بود و دندان من هم در دهانم مرتب جیغ میزد. مصحف را باز کردم ختمشان در احسن القصص قران بود؛ سوره یوسف... سعی کردم حواسم را از درد دور کنم و حواسم برود پی داستانِ این سوره پر درس و عبرت. پس شروع کردم... نصف جزی تلاوت کردم و یک آن به خودم آمدم و دیدم که من اصلا هیچ دردی ندارم. دندانهای بالا و پایینم را روی هم گذاشتم مطلقا دردی احساس نمیکردم. انگار باورم نمیشد زبانم را برای اطمینان چرخاندم روی دندانم، چندین بار لمس کرد اما نه، واقعاً لثهام دردی نداشت و این از برکت قرآن بود. انگار نیروی مضاعف به من تزریق شد، دهانی که قبل رفتن به سختی باز میشد الان سختترین مخرجها را به خوبی پر میکرد و من از این اتفاق شگفتزده شده بودم.
میخواهم بگویم کاری که برای خدا انجام دهیم با وجود سختی و گاهی درماندگیمان و حتی نبودن توان و نیرو، اگر خالصانه بخواهیم و قدممان را محکم برداریم آسانی و گشایش حتما میرسد، و گاهی از جایی که به گمانت هم نرسد. کمترینش شفای دندانی که برای حفظ ختم مسجدی تلاش کرده بود، دیگر بماند کسی که عمرش را برای این راه گذاشته...
پیامی فرستاد با عکس و بغض که خواهر در مسجدالنبی نشستهام... و قلبم پر اشکتر به سویش پر کشید. گفتم: دعا کن... لطفاً دعا کن برای تکتک غمهای این امت و خواستم که اسمم را آن حوالی بیاورد که کبوترهای حرم آشنا شن... عزیزمن چه خوب است که یکی از ما آنجاست. سلام ما را هم برسان و بگو مشتاق دیداریم. ۱۷ رمضان
و امروز سالروز قتل و عام کوردان هلبچه است. که زیر فرمان انسان ستیزان غرب، توسط رژیم شیطان صفت بعث شیمیایی شده و آن فاجعه انسانی را تا ابد بر پیشانی خود ثبت کردند. اما آنچه قلبم را به درد آورده ملت کوردِ از تاریخ و همهچیز خود بیخبر است که این روزها هیچ حرمت دین اجدادی خودش را پایمال کرده و در مبارکترین روزهای خداوندی افسار گسیختانه کمر همت به نافرمانی بسته، چگونه در سالروز کشتار نزدیک به ۵۰۰۰ نفر و مصدومیت ۱۰۰۰۰ کورد بیگناه، به نام غیرت و جشن ناکوردانهاش در حال رقص است و در روز عزای برادر، صدای دهل و نایش گوش عالم را کر کرده. گریه کنیم برای این حماقت یا بخندیم...
رمضان توبههای زیادی به خود دیده، به اندازه آدمهایی که در خفای تاریخ پنهانند. بسیاری شوق بندگی و عبادات در قلبشان زنده شد و تا آخر دیگر مسافر این مسیر شدند. من نیز از همان مسافرین رمضانم؛ آن رمضان با روزهای بلندِ فراموش نشدنی در گرمای تابستان که شور و شوقی در وجودم به پا شد. اولین اشک همراه استغفار سحر دعاهای طولانی حین افطار و زیباترین هدیهی جا مانده آن روزها؛ حجابم
اوایلش شبیه سرگشتگی بود در مسیری ناآشنا و مهآلود. دنیایی از تردید و ترس برای ادامهی راه در تنهایی آن روزها، که نکند تحمل زخمزبان و نگاهها را نکنم. نکند در وسط این راهه تازه، جا بمانم. که اگر بمانم، بعداً با شرمندگی نرسیدن و خدای نکرده برگشتن، چه کنم؟!
سالها گذشت و رمضانها تکرار شد و دانستم هدایت امنترین مسیر است که گمشدنی در آن نیست. حتی اگر بارها لغزیدم، ایستادم و خستگی بر جانم خیمه زد باز آن روشنی تاریک نشد. انگار رمضان هر سال بقچهایی از توفیقِ هدایت با خودش میآورد. چه خوشبخت است نظر کردهایی که هدیه این رمضان قسمتش شود و آن را تا پایان در زیباترین کنج قلبش نگهدارد. و بماند. بماند بر این راهِ روشنِ مستقیمِ سعادت... والهی من نیز...
همیشه عمیقشدن در معناها همانقدر که برایم جذاب است، ترسناک نیز هست. گاهی در مفهوم واقعی بعضی واژهها گم میشوم و ترس عجیبی به نسبت اینکه مبادا درک نادرستی از تعابیر دارم و این سبب خسرانی بزرگ در زندگیم شود را با خود حمل میکنم. بارها از خودم پرسیدهام کجا رضایت به قدرالهی است و کدامین بیارادگی آدمی، کجا معنای عمیق صبر است و کجا قبول ظلم. یا نکند حسنظن وامیدواری به پروردگار سببی شود که معنای غفلت و سهلانگاری را در ذهنم کمرنگ کند. و صدها چرای دیگر که همیشه در ذهنم میپیچد. در این میان که ترس و افسوس از ندانمهای خودم را بدوش میکشم به دعا فکر میکنم به توفیق دعا. و به خودم میگویم هر روز بیشتر باید بخوانمش و بگویم: خدایا... تو میدانی آنچه من نمیدانم و من نمیدانم آنچه تو میدانی پس با حکمتت زندگیام را سرو سامان بده و از جانب خود به من بصیرتی ببخش تا مسیر بندگیم را بیخطاتر بپیمایم. آمین...
تقویم را زیاد نگاه نمیکنم ولی صدای آخرین نفسهای سال را میشنوم. سالی که تا اینجای عمرِ کوچکمن، پر فراز و نشیب و شاید پر چالشترین سال زندگی شده.
تنگناهایی که دستانم را ساعتها برای دعا نگهداشت، «بله» و «نه» هایی که با دل خون گفتم و تاثیرشان ابدی شد. زیستن در روزهای که به خیالِ خیالم هم نمیرسید و خونِجگر شدن برای شنیدن حرفهایی که در بیخوابیهای شبانه از چشمهایم چکید و هزاران داستان بیانتهای دیگر...
خودم را در این لحظات آخر سال که با ثانیههای آرامِ رمضان گره خورده میبینم؛ حسم شبیه آدمیست که روزها در جنگلی بیانتها دویده و شبهای سخت و سردی را در کوهستان گذرانده و حال به کلبهای امن رسیده و کنار آتش نشسته و یخ دستانش کمکم باز میشود و خستگی پاهای تاول زدهاش در حال در رفتن است... چه خوب است کلبهای امن، وسط این جنگل پر از ترس و رنج...