تقویم را زیاد نگاه نمیکنم ولی صدای آخرین نفسهای سال را میشنوم.
سالی که تا اینجای عمرِ کوچکمن، پر فراز و نشیب و شاید پر چالشترین سال زندگی شده.
تنگناهایی که دستانم را ساعتها برای دعا نگهداشت، «بله» و «نه» هایی که با دل خون گفتم و تاثیرشان ابدی شد.
زیستن در روزهای که به خیالِ خیالم هم نمیرسید و خونِجگر شدن برای شنیدن حرفهایی که در بیخوابیهای شبانه از چشمهایم چکید و هزاران داستان بیانتهای دیگر...
خودم را در این لحظات آخر سال که با ثانیههای آرامِ رمضان گره خورده میبینم؛ حسم شبیه آدمیست که روزها در جنگلی بیانتها دویده و شبهای سخت و سردی را در کوهستان گذرانده و حال به کلبهای امن رسیده و کنار آتش نشسته و یخ دستانش کمکم باز میشود و خستگی پاهای تاول زدهاش در حال در رفتن است...
چه خوب است کلبهای امن، وسط این جنگل پر از ترس و رنج...
#روزنوشت
Post #1777
1.23K