نمیدونم وقت مناسبیه یا اینجا جاش هست اینو بگم یا نه اما مجبورم بگم الان در نبش هر کوچه یه مرکز فعالیت فمنیستی وجود داره. کافیه یه بار برای اطمینان و امتحان به آرایشگاه زنانه محلهتون سر بزنید تا به عمق فاجعه پی ببرید. که این سالنهای نازیبایی چطور زنان را به سمت یاغیگری و بیبندوباری و از طرفی نافرمانی و رهایی از بردگی مردان به تعریف آنها سوق میدهد. بنظرم بزرگترین حقی که مردان امروز برای نجات زندگیشون دارن اینکه حتما مانع رفتن همسرانشان به همچین مکانهای مسمومی بشن.
و زنانی که میخوان آرامش روان و زندگیشون مختل نشه از کوچهایی که آرایشگاه توشه حتی رد نشن.
وردة حمراء🥀با وجود سختیش، اما گاهی نجاتت فقط در پذیرفتن است.
زیاد به این موضوع فکر میکنم در مقابل بیشتر پیشامدهای زندگی چارهایی جز پذیرش نیست. همیشه فکر میکنم برای انسانهای دیگر، شاید صرفاً به اجبار پذیرفتن و در نهایت با اجرای انواع راهکارهای روانشناسی، خود را با آن وفق دادن است. ولی حساب مومن چیز دیگریست. او مومن است به قضاوقدر الهی، پس پذیرش او باید با رضایت همراه باشد. اعتماد او به برنامهریزی زندگی یا بهتر بگویم به حکمتهای خداوند پیمودن مسیر پذیرشش را آسانتر میکند. چراغ همیشه روشن کلام پروردگار او را یاری میدهد، اینکه خیر است در چیزی که حتی آن را خوش نداریم. و مومن باید حریص خیرها باشد، خصوصاً برای خیرهای زایده از سختی... شناخت و باور به ذات پروردگار اینکه علم او همه احوال ما را دربرگرفته، عادل و در عین حال لطیف است و بندههایش را دوست دارد. و هر چیزی برای واقع شدن از فیلتر اراده و تدبیر او رد شده، قلب مومن را آسوده میکند. حتی اگر این صبر طولانی باشد و فرسایشی، اما به پاداش صبرانه آن دلخوش و به شکرانه انتهای مسیر دلگرم است. و میان این دو بسیار فرق است؛ پذیرش از روی ناچاری یا از روی رضایت. آری باور همیشه جداکنندهی مسیر است.
سحر با خود نشان عجیبی از امید دارد استغفار آن همچون ابریست که ترنم شبنم را مهمان سجادهات میکند و دعاهای ناگفته را به قاموس اجابت فرا میخواند ایمانت در سکون سحر لباسی نو میپوشد؛ همچون شکوفههای بهار همانقدر سفید و دلکش و در نهایت تو را با آسودگی به مهمانی فجر میبرد.
یاد خاطرههای شیرین من از آن روزهای رمضان، در سن کودکی همیشه در دلم تازه مانده است. شبهایی که کنار پدربزرگ میخوابیدم و قسماش میدادم برای سحر بیدارم کند.
سفره سحری در خانه ما همیشه در زیرزمین #اتاقـبالایایوان (همانی که همیشه از آن مینویسم) پهن میشد. مادربزرگ زودتر از همه بیدار میشد و در دیگ فلزی تخممرغ محلی آبپز میکرد که با کرهی مخصوصِ بُز، طعمی بهشتی میداد و بعد از آن هم داستانِ شب، با وضو گرفتن تک تک خانواده از حوض وسط حیاط پایان مییافت.
یکی دو روزی مانده به رمضان، مادربزرگ یک تشت بزرگ خمیر آماده میکرد و با آن نان و کلوچه محلی برای سحر و افطار میپخت. بوی تنور و نان تازه از تمام کوچههای روستا به مشام میرسید. و بماند لذت آن جعبهی بزرگ بامیه و زولبیا که پدربزرگ برایمان از شهر میآورد. سر سفره افطار از تلویزیون رنگی چهارده اینچی که تازه خریده بودیم، پخش زنده عمره را تماشا میکردیم و چه کسی از ما خوشبختتر بود؟!
و عید. مادر ظرفهای نوِ ملامین سبز را که وسطش با گلهای سرخ تزئین شده بود را سر سفره بلند عید میچید و من همیشه آن قاشقی را بر میداشتم که در دسته آن طرح خوشه گندم حک شده بود. نوشابههای شیشهایی، غذای خوشطعم مادربزرگ، عیدی دادنهای عموها و پدر و صدای پیچیده تکبیر مردان از بلندگوی مسجد در روستا. تصویر برگشتن پدر بزرگ از مسجد که به محض ورود چندین بار پشت سر هم میگفت: مبارکه، مبارکه، مبارکه... و این صدا هیچ وقت فراموشم نمیشود.
یاد و خاطره چقدر عجیب است، خوش مینشیند گوشه دل و جانت و هر زمانی که وقتش بشود دوباره زنده میشود. وقتی آنقدر قوی است این تداعی، چرا و هزاران بار چرا برای شریعت و دین نباشد؟!
ای پروردگارم روزی که به سویت بازگردم دستانم خالیست، اما شانههایم زیر سنگینی کوله بار گناه خم شده است. راستش آنچه با خود دارم تا آن سوی بینهایت دوست داشتن تو و پیامبرت است و یک دنیا ندامت و شرمندگی. کاش این را از من بپذیری... کاش...
شیخ الاسلام ابن قیم جوزی می گوید منافق در نماز با شش صفت شناخته می شود:
فهذه ست صفات في الصلاة من علامات النفاق: الكسل عند القيام إليها, ومراءاة الناس في فعلها, وتأخيرها, ونقرها, وقلة ذكر الله فيها, والتخلف عن جماعتها. الصلاة وأحكام تاركها، ابن قيم الجوزية، ص 123، ت: عدنان بن صفاخان البخاري، ط: مكتبة الثقافة بالمدينة المنورة
ترجمه: شش صفت در نماز می باشد که از صفات منافقین است: 1- تنبلی و کسلی به هنگام قیام برای نماز. 2- در ادای نماز مردم را در نظرگرفتن و ریاکردن. 3- تاخیر کردن در ادای آن. 4- به سرعت خواندن آن همچون نوک زدن کلاغ. 5- ذکر اندک الله متعال در نماز. 6- و تخلف ورزیدن از خواندن نماز با جماعت.
چیزی به نماز ظهر نمانده بود. و چون از صبح زود بیدار بودم، چشمم سنگینی عجیبی میکرد. و نمیدانم عاقبت چطور چشمانِ خستهام مغلوب آن خوابِ شیرین شد. در خواب از پنجره اتاقم مثل همیشه به زیبایی آسمان خیره مانده بودم که آبی چشمنوازش یک آن تاریک و سیاه شد. سراسیمه به سمت پذیرایی رفتم تا از پنجره بزرگ آن هم آسمان را ببینم، اما همه جا تاریک شده بود. صدای مادر را شنیدم که گفت: خورشید گرفته دنیا تاریک شده است. با دیدن تغییر کونی آن لحظه و آسمانی که در روز تاریک شده بود؛ بیاختیار و با صدای بلند گریه میکردم و جملهایی گفتم که تمام امروز را در فکرش بودم: « دیگر توبهها پذیرفته نمیشود.» آن لحظه در خواب حس درماندگی و حسرت عجیبی وجودم را گرفته بود. حس ناکافی بودنِ اعمالم، دستِ شوم گناهانی که انگار دامنم را گرفته بود و هزاران ای کاش که یکدفعه بر قلبم سرازیر شد. برایم چیزی شبیه زنگ آخر بود؛ به وقت نوشتن یک امتحان مهم که من هنوز دلم نمیخواست برگهام را تحویل دهم... با صدای در و تپش قلب شدید از خواب پریدم. آن لحظه برایم یک زندگی دوباره بود. یا همان وقت اضافه حین امتحان که تو با سرعت هر چه داری را باید روی برگه بیاوری... به سوی نماز رفتم و قلبم با انکه ترسیده بود، اما خوشحال بود که آن سیاهی خواب، تاریکی اخرم نبود.
واقعا چه نزدیک است تاریکی دنیا و ما چه دور میپنداریم، اگر خواب نمیبود چی؟!
از مهمترین دستاوردهای ایمان برای شخص امینشدن است. ایمان باید امنیت ما را در قلب اطرافیانمان تضمین کند؛ بابتِ هر آنچه که دارایشان محسوب میشود. حال امانتی سپردنی باشد یا حفظِ حرفی راز آلود و یا مهمترینش سخنی در غیابشان. از امانتهای تعامل ما با اشخاص حفظ شخصیت آنان است؛ در زمانی که حضور ندارند و ما معرفشانیم. از جمله دلایلی که سبب میشود شخص چنین اقدامی بکند، یعنی حق این دوستی، چه بسا انسانی را پایمال کند، پایین بودن سطح شخصیتی خود نسبت به آن فرد است که حسد درونیش او را میشوراند. همچنین میتواند خود برتربینی باشد. با بازگو کردنِ حال دیگران میخواهد این را به مخاطب برساند که همچین رفتاری از من بدور است.
شخصیت هر انسانی دارایِ با ارزش اوست، تاراج هویت دیگران نباشیم؛ آن هم با گوشتْ مرده خوارکردنِ خودمان. امینِ هم باشیم.