TGViewer
نشریه نبض نشریه نبض @utnabz · 571 subscribers
Post #709 109
#روایت_تشییع_تهران(۱)

📍شب قبل از تشییع؛ بوستان لاله
(آقا ببخشید، داخل جا هست؟)
خانمی جوان چند قدم جلوتر از ما، این سوال را از سه مرد کنار چادر پرسید.
مرد سروصورتی نسبتا به‌هم ریخته و چشم‌هایی خمار داشت، دست‌هایش در جیب و درحالی که لحظه‌ای روی دوپا نمی‌ایستاد گفت
( برید چک کنید اگه جا بود پتو میدیم بهتون.)
داخل جا بود.
البته که برای باز کردن فضا مجبور شدیم پنجاه شصت کفش را جابه‌جا کنیم.
دو سه بسته پتو با نشان هلال احمر حواله کردند داخل چادر.
چادر که با حصیر نانویی آبی درست شده بود دقیقا در دل پارک لاله قرار داشت.
درحالی که پتوهای آبی و سبز هلال احمر روی دستم سنگینی می‌کرد، جلوی چاک چادر ایستاده بودم.
خانمی که با دوانگشت چادرش را لب چانه وصله زده بود، صورتش را تا حد امکان نزدیک کرد به صورت یک خانم دیگر. درحالی که سعی می‌کرد صدایش پارک را برندارد گفت:
(والا چی بگم، معجزه‌ی خون آقای شهیدمونه دیگه. وگرنه که اینجا همیشه پاتوق اراذل و اوباش بود.)
‌
در همین لحظه مردی قوز کرده با لباسی که ژنده می‌زد و چشم‌هایی ورپریده،‌ از یک سمت پارک سربرآورد و کنار میز فلزی جنب چادر پا خشک کرد که پرچم می‌خواهم.
(یه پرچم بده دیگه آقا)
(ندارم به خدا ندارم، آقا اینقدر نیا اینجا)
(من به عشق پرچم میام اینجا به خ- واسا خانم شما یه پرچم به ما نمیدی)
خانمی که سه، چهار پرچم "یا لثارات الحسین" در دست گرفته بود، با کراهت رو برگرداند و گفت
(نه آقا صاحب داره.)
‌
من که به هوای فلاسک پشت میز از چادر بیرون زده بودم، سرم را از چاک هل دادم داخل و یکی از دو پرچم قرمز را برداشتم.
(آقا بفرمایید.)
‌
پرچم را که گرفت، نیشش تا بناگوش باز شد، در حالی که داشت می‌رفت. همان مرد پشت میز گفت
(توروخدا دیگه برنگرد آقا!)

📍صبح روز تشییع؛ حوالی انقلاب
درحالی که چندین تن مرد پشت چادر خانم ها ایستاده بودند، زمان سمت صبح رفت.
ساعت حول و حوش ۶ صبح بود که از چادر بیرون زدیم.
پارک از شب شلوغ‌تر شده بود و پایین پله‌های پارک موکب زده بودند. داخل موکب گونی به گونی گوجه‌های رسیده لای هم می‌لولیدند. هر گوجه را هول‌هولکی دو بار چاقو می‌زدند و با یک بسته پنیر یک نفره وسط نان لواش به هر کس می‌دادند.
‌
خیابان اطراف پارک در یک شب تا صبح، زمین تا آسمان تغییر کرده بود. تمام غرفه‌هایی که شب تا نیمه به راه بودند و پر از مشتری، حالا قفل بر سردرهایشان افتاده بود و به‌جایش جای به جای خیابان موکب می‌دیدی.
جمعیت از دو سمت خیابان به داخل کوچه‌های حول انقلاب می‌پیچیدند.
دو خیابان را که رد کردیم سر تقاطع کوچه به خیابان، یک موکب داشت حلیم می‌داد و مردم همان روبه‌رو ایستاده یا نشسته بر بلوکه‌های عابر، کاسه‌ای حلیم در دست داشتند.

✅ نبض دانشگاه در دستانت!
🆔 @utnabz
  • 😢 13
  • 👎 2
More from @utnabz
  1. Jul 22, 2026#روایت_تشییع_قم(۳) 📍هنگام ورود پیکر رهبر و خانواده‌ ایشان جمعیت به سمت مسیر عبور پیکر حرک…
  2. Jul 22, 2026#روایت_تشییع_قم(۲) 📍صحن جمکران صحن مسجد از شب قبل پر شده بود. بعضی‌ها روی کوله‌هایشان خوا…
  3. Jul 22, 2026📝#روایت_تشییع_قم(۱) 📍قبل از ورود به شهر قم ظهر بود. آفتاب بی‌رحمانه روی آسفالت می‌تابید…
  4. Jul 21, 2026#روایت_تشییع_تهران(۵) 📍کوچه‌های اطراف آزادی نماز را که خواندیم، از آنجا بیرون زدیم و پیچی…
  5. Jul 21, 2026#روایت_تشییع_تهران(۴) 📍در مسیر میدان آزادی جلوتر دو، سه تا موکب دیگر دیدیم. از هر سه ساخت…
  6. Jul 21, 2026#روایت_تشییع_تهران(۳) 📍میدان انقلاب؛ عوض شدن برنامه‌ی تشییع میدان انقلاب به هم ریخت. یکی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →