📝#روایت_تشییع_قم(۱)
📍قبل از ورود به شهر قم
ظهر بود. آفتاب بیرحمانه روی آسفالت میتابید و موج گرما از جاده بالا میزد.
کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بودیم تا راهی قم شویم. در طول مسیر، کمتر کسی حرف میزد. هر از گاهی یکی گوشیاش را برمیداشت، خبری را میخواند و دوباره سکوت، داخل ماشین مینشست. کولر ماشین به زحمت از پس گرما برمیآمد.
راننده زیر لب گفت: «امسال دیگه تابستونش یه چیز دیگهست.»
کسی جوابی نداد.
📍حوالی قم
از ورودی شهر، نشانههای عزاداری یکییکی خودشان را نشان میدادند. پرچمهای سیاه بر سردر مغازهها، پارچهنوشتهایی که رویشان جملات تسلیت بود و صدای مداحی که از بلندگوهای کنار خیابان به گوش میرسید؛ هرچه به جمکران نزدیکتر میشدیم، موکبها بیشتر میشدند. جوانی با سینی لیوانهای آب میان جمعیت میگشت و مدام میگفت: «بفرمایید... هوا گرمه.» چند متر آنطرفتر، پیرمردی کنار درِ خانهاش فلاکس چای گذاشته بود.
رهگذری لیوان را گرفت و گفت: «خدا خیرت بده.»
پیرمرد فقط لبخند زد و پاسخ داد: «امشب همه مهمان خانم هستند.»
📍ورود به جمکران
همیشه شنیده بودم که میگویند سفر زیارت، دعوت میخواهد؛ انگار صاحب خانه، خودش نام زائر را صدا میزند.
این بار اما مقصد، فقط حرم نبود؛ قم قرار بود شاهد وداعی باشد که هرکس از آن حرف میزد، بغضش زودتر از کلماتش میشکست.
راهها آرامآرام به یک مقصد ختم میشد؛ مسجد جمکران.
هرچه جلوتر میرفتیم، سرعت حرکت کمتر میشد.
یکی از پشت سر با بیحوصلگی گفت: «کاش یه مسیر دیگه هم باز میکردن.»
چند نفر فقط برگشتند، نگاهش کردند و دوباره راه افتادند.
✅ نبض دانشگاه در دستانت!
🆔 @utnabz
Post #715
131
- 😢 7
- 👎 3
- 👍 1