#روایت_تشییع_تهران(۵)
📍کوچههای اطراف آزادی
نماز را که خواندیم، از آنجا بیرون زدیم و پیچیدیم در کوچهای تا جمعیت خیابانها را دور زده باشیم.
کمی که در کوچه های شلوغ پیش رفتیم، برخوردیم به در یک شرکت بزرگ که جلویش سینی به سینی هندوانه پخش میکردند.
سرک کشیدیم داخل شرکت تا شاید جایی برای استراحت پیدا کنیم.
پشت محوطه، یک اتاقک کوچک بود که درش نیمه باز بود و جلویش جفت به جفت، هفت هشت کفش خانم دیده میشد.
داخل شدیم ، یک گوشه اتراق کردیم و در کسری از ثانیه خوابمان برد.
وقتی بیدار شدیم ساعت از ۵ گذشته بود.
نگاهم کرد و گفت
(آقا بود، نه توی هلکوپتر و نه توی جاده. آقا وسط میدون بود تا ساعت چهار، آقا همینجا بود.)
بغض گلویم را گرفت. تا ساعت چهار... .
دیگر رفته بودند. هلیکوپتر برای همیشه از تهران رفت. برای همیشه.
📍میدان آزادی؛ بعد از تشییع
سرم مثل یک بمب ساعتی بود، از پشت در، آقایی با تن صدای بالا گفت
(لطفا تخلیه کنید، میخوایم در رو ببندیم.)
همه بیرون زدیم. هوا هنوز خیلی گرم بود.
از شرکت خارج شدیم. هنوز جمعیتی اندک میان خیابان ها پرسه میزد. موکبها داشتند جمع میکردند.
دیگر هیچ لیوان پلاستیکی و آشغال دیگری کف خیابان نبود. همه چیز در کوتاهترین زمان ممکن جمع شده بود.
هوا یک جور خاصی بود، انگار وقتی آن را تا ته سینه میکشیدیم، سینه سنگین میشد.
ماشین ها به تردد افتاده بودند.
اتوبوسها دسته دسته مردمی که هنوز توی خیابان بودند را سمت مقصد میبردند.
بخش زیادی از مردم سمت راهآهن راهی میشدند و برخی هم هنوز سمت موکبهای باقی مانده میرفتند.
شهر در چند ساعت خالی شد، آنقدر خالی که انگار هیچ وقت هیچچیزی میان این آسفالتهای سنگدل و خیابانهای ساکتِ شلوغ نبود.
#پایان
✅ نبض دانشگاه در دستانت!
🆔 @utnabz
Post #714
141
- 😢 12
- 👎 2