محمود مقدّسی
دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی
در اینجا از دغدغههایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات مینویسم
@TheWorldasISee
ارتباط :
@mahmoodmgh
http://instagram.com/mahmood.moghaddasi
Post #2076
1.12K
.
▫️ مواجهه وسواسی با جهان
اگر ذهنت تو را مدام به دنبال خودش میکشد، اگر هرچه اوضاع خرابتر میشود بیشتر و پیچیدهتر فکر میکنی، اگر تلاش میکنی از روی همۀ نامعلوم بودنها و ناامنیها با فکر کردن و ارزیابی احتمالات عبور کنی و به قطعیتی برسی، اگر فکرهایت مدام میآیند، آشفتهات میکنند، بعد کمی آرامت میکنند و دوباره بیآنکه بخواهی با مسئلهای تازه روبرویت میکنند، اگر فکرهایت بیشتر فکر میمانند و تأخیر در عمل و گرفتگی در ذهن و تنت ایجاد میکنند، کمی بایست. باید برای این شیوۀ وسواسی مواجهه با جهان کاری بکنیم.
ذهن وسواسی سعی میکند مسئله را با فکرکردنِ بیشتر حل کند، امّا فکرِ بیشتر، وقتی مسئله حلشدنی نیست، خودش میشود بخش سختِ جدیدی از مسئله. آن وقت ذهن گیر میکند توی خودش و دما را بالا و بالاتر میبرد. بعد به جایی میرسی که انگار داری توی خودت خفه میشوی. مسئله از بیرون آمده، امّا ذهن تو آن را و خودش را گیر انداخته. برای ذهنی هم که گیر افتاده، چاره نه یک فکر تازه که بازگشت از ذهن به جهان است؛ از فکر به بدن، از تنهایی به رابطه و از بررسی احتمالها به عمل.
شاید یکی از اصلیترین چارهها بدنمندتر شدن باشد (ورزش کردن، راه رفتن، آشپزی، مرتب کردن خانه و هر چیزی که بدن را واقعاً وارد بازی کند). باید کاری کرد که ذهن دیگر تنها صحنه زندگی نباشد. همینطور هم بازگشت به رابطه و عمل اجتماعی (دیدن آدمها، کمک کردن، ساختنِ چیزی، مراقبت کردن از چیزی یا کسی و ... ). ذهن وسواسی در جهان تکنفره انتزاعی خودش گیر میافتد و چارهاش خیلی وقتها بازگشت هرچه بیشتر به عینیت و واقعیتِ مشترک آدمها است.
میدانم سخت است. میدانم دیگر جانی برای این تغییر مسیر برایت باقی نمانده. میدانم زندگی را همیشه اینطور تجربه کردهای. میدانم اوضاع که خرابتر شده، تو هم شدیدتر شدهای. میدانم مدام سر میخوری به همین نحوۀ بودن. ولی شدنی است. کمکم و آرام میشود.
@TheWorldasISee
▫️ مواجهه وسواسی با جهان
اگر ذهنت تو را مدام به دنبال خودش میکشد، اگر هرچه اوضاع خرابتر میشود بیشتر و پیچیدهتر فکر میکنی، اگر تلاش میکنی از روی همۀ نامعلوم بودنها و ناامنیها با فکر کردن و ارزیابی احتمالات عبور کنی و به قطعیتی برسی، اگر فکرهایت مدام میآیند، آشفتهات میکنند، بعد کمی آرامت میکنند و دوباره بیآنکه بخواهی با مسئلهای تازه روبرویت میکنند، اگر فکرهایت بیشتر فکر میمانند و تأخیر در عمل و گرفتگی در ذهن و تنت ایجاد میکنند، کمی بایست. باید برای این شیوۀ وسواسی مواجهه با جهان کاری بکنیم.
ذهن وسواسی سعی میکند مسئله را با فکرکردنِ بیشتر حل کند، امّا فکرِ بیشتر، وقتی مسئله حلشدنی نیست، خودش میشود بخش سختِ جدیدی از مسئله. آن وقت ذهن گیر میکند توی خودش و دما را بالا و بالاتر میبرد. بعد به جایی میرسی که انگار داری توی خودت خفه میشوی. مسئله از بیرون آمده، امّا ذهن تو آن را و خودش را گیر انداخته. برای ذهنی هم که گیر افتاده، چاره نه یک فکر تازه که بازگشت از ذهن به جهان است؛ از فکر به بدن، از تنهایی به رابطه و از بررسی احتمالها به عمل.
شاید یکی از اصلیترین چارهها بدنمندتر شدن باشد (ورزش کردن، راه رفتن، آشپزی، مرتب کردن خانه و هر چیزی که بدن را واقعاً وارد بازی کند). باید کاری کرد که ذهن دیگر تنها صحنه زندگی نباشد. همینطور هم بازگشت به رابطه و عمل اجتماعی (دیدن آدمها، کمک کردن، ساختنِ چیزی، مراقبت کردن از چیزی یا کسی و ... ). ذهن وسواسی در جهان تکنفره انتزاعی خودش گیر میافتد و چارهاش خیلی وقتها بازگشت هرچه بیشتر به عینیت و واقعیتِ مشترک آدمها است.
میدانم سخت است. میدانم دیگر جانی برای این تغییر مسیر برایت باقی نمانده. میدانم زندگی را همیشه اینطور تجربه کردهای. میدانم اوضاع که خرابتر شده، تو هم شدیدتر شدهای. میدانم مدام سر میخوری به همین نحوۀ بودن. ولی شدنی است. کمکم و آرام میشود.
@TheWorldasISee

