.
▫️جانِ بیقرار و مسئله استقرار
"و استقرار یعنی مرگ". این حرف را در پایان یک گفتگوی طولانی زد. بعد پرسید: "آدمها رو چی یکجا بند میکنه؟ چی باعث میشه آدمها توی یک شغل بمونن؟ چی حسِ تکرار رو قابلتحمّل میکنه؟ چطور آدمها میتونن یک شکل از زندگی رو برای همیشه داشته باشن و با خالیِ زندگی روبرو نشن؟".
گفتم: "سوالهات کلّیان". نگاهی کرد و انگار حرفم را نشنیده باشد ادامه داد:"شاید دلبستگیای آدمها رو یکجانشین میکنه، شاید علاقه آدمها رو توی یک کار نگه میداره، شاید ترس باعث میشه آدمها تکرار و ملالش رو بپذیرن و ادامه بدن. به نظرت کی بیشتر با خالیِ زندگی روبرو میشه؟ اونی که یکجا بند میشه و ادامه میده یا اونی که مسیرش رو تغییر میده و جابجا میشه؟"
گفتم: شاید اونی که خیلی نیاز به حرکت داره اساساً از اون آدمهاست که خالیِ زندگی رو بیشتر میبینن. برای همین بیقرار میشن و جانِ بیقرار رو هم که نمیشه یکجا بند کرد".
سرش را به نشانه تایید بالا و پایین برد و گفت: "آره، جانِ بیقرار حرکت میخواد. جان بیقرار رفتن میخواد، جان بیقرار رو اصلاً چه به پرسیدن از حالِ آدمهایی که میتونن به یک سرزمین یا یک شغل وصل بشن؟ جانِ بیقرار، به هر دلیلی اینطوری شده باشه، کم یا زیاد باید بره، دور یا نزدیک باید بره، باید بره و برگرده، برگرده و بره. اینطوری شده دیگه، مثل خودِ من. میدونی؟ ترمینالها و فرودگاهها و جاده ها پر از جانهای خالیبینِ بیقراره که دارن ظرفشونو با حرکت و رفتن پر میکنن.
گفتم: "منظورت رو میفهمم ولی خیلی کلّی حرف میزنی".
گفت: " شاید. به من نگاه کن، همه مصداقها و مثالهاش رو توی من میبینی. جانِ بیقرار منم. قبلاً فکر نمیکردم اینطور باشم. فکر میکردم بند میشم یکجا. الان امّا نه، باید برم، باید چیزها رو تغییر بدم. حتی گاهی خودم نمیفهمم که کی ویرش به دلم میافته، فقط میدونم که دیگه وقتِ رفتنه. جانِ بیقرارم آروم میشه به نظرت؟ اصلاً میخوام آروم بشه؟"
نگاهی کردم. به فکر فرو رفته بودم: آیا واقعاً مواجهه طولانی با خالیِ زندگی چارهای جر رفتن باقی میگذارد؟ چه پرسش عجیبی.
@TheWorldasISee
Post #2071
4.02K