.
▫️نوسان میان یک آخ و یک کاش
گاهی ذهنم برای خودم عجیب میشود. میبینم جملهای از صبح دارد توی سرم تکرار میشود و به دنبال ادامهاش میگردم. بعد از خودم میپرسم آخر چرا این جمله؟ چه چیزی قرار است به من بگوید؟ چطور ادامهاش بدهم؟ و میبینم پاسخ روشنی هم برای این سؤالات ندارم. مثلاً امروز از صبح توی سرم این جمله میچرخد که: «شعر به چه کار میآید وقتی ...» و نمیتوانم ادامهاش را بنویسم. واقعاً شعر به چه کار میآید وقتی که چی؟ وقتی که هراس؟ وقتی که اندوه؟ وقتی که همه چیز به هم ریخته است؟ وقتی زندگی دیگر آنی نیست که تو میشناختی؟ وقتی که برده و باختهمان باختهایم؟ وقتی که عددها دارند روح آدم را میبلعند؟ وقتی که شاعر هم کارش افتاده به محاسبه و نگرانی؟ یا چی؟ بعد میبینم این جملههای میانی را ندارم امّا جمله پایانیِ متنی نسبتاً بلند به ذهنم میرسد:«... با همۀ اینها شاعران همچنان شعر میگویند و به کار میآید».
عجیب نیست؟ جمله اوّل و آخر یک متن بلند را داشته باشی و جملات میانیاش مدام مثل ماهی از دستات سُر بخورند. بعد حس کنی ناگزیری با این دو جمله متنی بنویسی و نتوانی. نوشتنی بودنِ آدم هم مصائب خودش را دارد. هنوز نمیفهمی چه حالی داری امّا کلمات خودشان را میاندازند توی سرت. نشستهای سر میز و داری نهار میخوری و مدام توی سرت دو جمله با وقفهای طولانی تکرار میشوند: «شعر به کار میآید وقتی ... با همۀ اینها شاعران همچنان شعر میگویند و به کار میآید». دست آخر هم نشد. ماندم، نتوانستم کاملش کنم.
ولی فکر کنم چیزی را فهمیدم: اینکه «آن جمله شعر به چه کار میآید وقتی ...» یک جمله نیست، یک آخ بلند است. و آن جملۀ «با همۀ اینها شاعران همچنان شعر میگویند و به کار هم میآید» هم یک جمله نیست و یک کاشِ کشدار است. انگار میانِ یک آخ و یک کاش در نوسانم.
@TheWorldasISee
Post #2079
3.7K