Post #153
173 بحث با ناقص خیالان شیوه استاد نیست،
علم افلاطون حریف جهل مادرزاد نیست...
Post #152
180 من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما،
دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است...
#حسین_فروتن
Post #150
190 خواه در دل باش ساکن خواه در جان شو مقیم،
گر در اینجایی ور آنجا دوست میدارم تو را...
#کمال_خجندی
Post #149
187 آنجا که وصف آن قد و بالا نوشتهایم،
اقرار عجز خویش همانجا نوشتهایم،
حاصل، دمی زیاد تو غافل نبودهایم،
یا گفتهایم حرف غمت یا نوشتهایم،
از سوز اشتیاق نیارم که دم زنم،
کاتش گرفته دست و قلم تا نوشتهآیم...
#رضیالدین_آرتیمانی
Post #148
167 گر نیمشبی مست در آغوش من افتد،
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد...
#ملک_الشعرا_بهار
Post #146
196 دلش به ناله نیازار و ختم کن حافظ،
که رستگاری جاوید در کم آزاریست...
#حافظ
Post #145
192 آراسته آمد و چه آراستنی،
دل خواست بعشوه و چه دل خواستنی،
بنشست و شراب خورد و برخاست برقص،
وه وه چه نشستی چه برخاستنی...
#اهلی_شیرازی
Post #144
199 فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن،
که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم...
#شهریار
Post #143
292 لحظه وصل به یک پلک زدن میگذرد،
این فراق است که هر ثانیه اش یک سال است...
Post #141
460 تا سحر فرهاد میزد تیشه از بخت سیاه،
تا سحر شیرین کنار خسروانش خواب بود...
زخم قلب و زخم دست و چشم و جسم خیس آب،
جان فرهاد از ازل درگیر این سیلاب بود...
عطر زلفی در مشام خسروانی خانه کرد،
داغ زلفی، کشت یاری را که در قلاب بود...
#خیبر_عاصی
Post #140
1.15K می دو ساله به لب های یار من نرسد,
گل پیاده به گرد سوار من نرسد,
چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق,
خدا کند که به دست نگار من نرسد...
#سلیم_تهرانی
Post #139
366 من ذره و خورشید لقایی تو مرا،
بیمار غمم عین دوایی تو مرا...
#مولانا
Post #138
267 تو را در دلبری دستی تمامست,
مرا در بیدلی درد و سقامست,
بجز با روی خوبت عشقبازی,
حرامست و حرامست و حرامست...
#مولانا
Post #137
272 گفت: سی سال است که استغفار میکنم از یک شکر گفتن!
گفتند: چگونه؟
گفت: بازار بغداد بسوخت اما دکان من نسوخت
مرا خبر آوردند. گفتم: الحمدالله...
Post #136
256 دل بگفتا راه من خونین تر است،
عقل گفتا صبر کن شیرین تر است ،
عقل گفتا صبح نو پیداست باز،
دل بگفتا من هنوزم در نیاز،
دل بگفتا من شدم خونین از او ،
عقل گفتا نیست راهی سوی او،
دل بگفتا جز ویام دلبر مباد،
عقل گفتا میرسد افسوننهاد،
دل بگفتا ای عجب سهل است مگر؟
عقل گفتا سهل باشد بدتر است...
دل بگفتا از چه گویی این سخن؟
عقل گفتا مرگ باشد، نغمهزن...
#آقایهـ
Post #135
212 زیر پا بودم، به ننگ و بیخبر
نالهام میرفت تا سقفِ سحر
هر که میآمد، لگد میزد مرا
رنگ و تارم را نمیدید از فرا
در دل قاب، آن دگر فرشِ بلند
گفت با من، نرم و آرام و پسند:
«من نبودم زان نخست تبریز زر
رشتهام با درد شد پیوسته زر»
«رنج باید تا شوی در قاب زر
اندر این ره نیست راهی مختصر»
#آقایهـ
Post #134
179 گلی که خود بدادم پیچ و تابش،
به اشک دیدگانم دادم آبش،
درین گلشن خدایا کی روا بی؟
گل از مو، دیگری گیرد گلابش...
#باباطاهر
Post #133
168 بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم،
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم،
من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم،
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم،
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من،
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم...
#مولانا
Post #132
173 چای حظ کرده از این نکته که فهمیده خودش،
موجب لمس لبت با لب فنجان شده است...