Post #131
167 خبر بردند بر شیرین خون ریز،
که خون کوهکن را ریخت پرویز،
همه گفتند کاین رسمی نو افتاد،
که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد...
#امیرخسرو_دهلوی
Post #130
235 دیوانه شوم چون تو پریوار نمایی
در سلسلهٔ زلفِ پری، مار نمایی
خورشیدی آنگه به شب آیی، عجب این است
شب، روز نماید، چو تو دیدار نمایی
گرچه به شب آیینه نشاید نگریدن
در تو نگرم کآینه دیدار نمایی...
#خاقانی
Post #128
218 ای بسته چو فندق به سرانگشت، نگار
رویت چو چراغ و طرّهات چون شب تار
از مدرسه و کتاب گشتم بیزار
ای ترک پسر دختر انگور بیار...
#ملک_الشعرا_بهار
Post #127
221 از ضعف به هر جا که نشستیم وطن شد,
وز گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد,
جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی,
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد,
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم,
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد,
هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت,
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد,
عشّاق تو هر یک به نوایی ز تو خشنود,
گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد,
از حسرت لعل تو ز خونِ مژه طالب,
چندان یمنی ریخت که گجرات یمن شد....
#طالب_آملی
Post #125
256 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود؟
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود؟
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند...
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود؟
#حافظ
Post #123
283 عاشقی جرم قشنگیست مرا دار نزن،
شده ام عاشق تو، عشق مرا جار نزن،
ای که از راز دل عاشق من با خبری،
عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن...
Post #122
270 امشب به قصه دل من گوش میکنی،
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی،
چون سنگ ها صدای مرا گوش میکنی،
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی...
#هوشنگ_ابتهاج
Post #120
232 آن که یکبار از مرامش نیش خوردی را مبخش،
پوست اندازی، چه تغییری دهد در ذات مار؟
Post #119
228 شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن،
تا به همسایه نگوید : که تو در خانه مایی...
#سعدی
Post #118
215 عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت،
همه سهلست، تحمل نکنم بار جدایی...
#سعدی
Post #117
199 من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی،
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی،
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم،
باید اول به تو گفتن، که چنین خوب چرایی؟
#سعدی
Post #116
184 من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی،
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی،
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم،
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی...
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه،
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی،
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان،
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی...
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند،
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی،
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان،
این توانم که بیایم به محلت به گدایی.
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت،
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی...
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا،
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی،
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم،
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن،
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی،
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد،
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی...
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده،
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی...
#سعدی
Post #115
148 گر بیایی دهمت جان و نیایی کشدم غم،
من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی...
#سعدی
Post #114
252 صد پاره وجود را فرو بیختهاند،
تا همچو تو صورتی برانگیختهاند،
سبحان الله ز فرق سر تا پایت،
در قالب آرزوی من ریختهاند....
#اثیر_اخسیکتی
Post #113
169 ما چون دو دریچه روبروی هم،
آگاه ز هر بگو مگوی هم،
هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرار روز آینده،
عمر آیینه بهشت اما آه،
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه،
اکنون دل من شکسته و خسته ست،
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست،
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد،
#مهدی_اخوان_ثالث
Post #112
154 مرا بار ها برای فدا شدن،
در قربانگاه چشمان تو آفریده اند؛
تو پلک میزنی و من،
بیشتر عاشقت میشوم...