Forwarded from کـُنجه خونه؛
درود؛اینجا باشید خوشحال میشم 🪿.
این پیآم رو فور کنید . و من از روی وایبی که از چنلتون میگیرم. یهArt wallpaper تقدیم تون کنم.
( رندوم نامه مینویسم برا چندتاتون)
ات @shadowchalengs
Showing posts older than #430 · Back to latest
Forwarded from کـُنجه خونه؛
درود؛اینجا باشید خوشحال میشم 🪿.
این پیآم رو فور کنید . و من از روی وایبی که از چنلتون میگیرم. یهArt wallpaper تقدیم تون کنم.
( رندوم نامه مینویسم برا چندتاتون)
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎 https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from 闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎 (🍷)
ظرفیت: تا هر وقت خط بخوره
حتما جوین باشید
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚 https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from 𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
فقط پنج چنل اول.
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚 شراب قرمز یه وایب عمیق و احساسی داره. ترکیبی از رویایی بودن و تلخی ته نوشته ها. یه تلخی پنهان که اون کرختی و مستی بعدش نمیذاره طعمش رو خیلی حس کنی. https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from 𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from 𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
هفت چنل اول
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
𝗗𝗮𝗿𝗸 𝗡𝗶𝗴𝗵𝘁🌒🧣 https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from 𝗗𝗮𝗿𝗸 𝗡𝗶𝗴𝗵𝘁🌒🧣 (🌑)
این پیامو فور کن
منم بگم وایب کدوم کاراکتر انیمه رو میدی
15 چنل
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
انجمن ستارگان مرده 🧣 https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
چالش های 𝖄𝖆𝖒𝖎 دنیای درون سایهها اتاق تاریک شد. تصویر دیگری پدید آمد، جوانی بود با چشمانی خسته. تصویر بعدی مردی بود که دهان داشت اما سخن نداشت. تصویر بعدی سایهای بود بیتن. و تصویر آخر، تنها یک صندلی خالی بود. Shadow دیگر نتوانست نگاه کند. از خانه بیرون آمد اما دنیای…
Forwarded from چالش های 𝖄𝖆𝖒𝖎
اتاق تاریک شد. تصویر دیگری پدید آمد، جوانی بود با چشمانی خسته. تصویر بعدی مردی بود که دهان داشت اما سخن نداشت. تصویر بعدی سایهای بود بیتن. و تصویر آخر، تنها یک صندلی خالی بود.
Shadow دیگر نتوانست نگاه کند. از خانه بیرون آمد اما دنیای سایهها دیگر همان جهان پیشین نبود. کوچهها جابهجا شده بودند. رودخانهای که پیشتر از شرق به غرب میرفت اکنون از درون دیوارها میگذشت. برجها خم شده بودند. ماه، که تا آن هنگام ندیده بود در آسمان پدیدار شده بود؛ اما ماه نبود. چشم عظیمی بود که از پشت پرده سیاهی نگاه میکرد.
پیرمردِ بیچهره دوباره ظاهر شد. گفت:
«اکنون او تو را شناخته است.»
Shadow پرسید:
«چه کسی؟»
پیرمرد به آسمان اشاره کرد و پاسخ داد:
«سایهای که از آن گریختی.»
Shadow برگشت. سایهاش پشت سرش ایستاده بود. اما دیگر شکل Shadow را نداشت، قدبلندتربود، خمیدهتر بود و در جایی که باید صورت میبود، شکافی عمیق داشت.
Shadow آهسته گفت:
«تو چیستى؟»
سایه پاسخ داد:
«آنچه از تو باقی ماند، هنگامی که خودت را تمام کردی.»
برای نخستین بار Shadow نترسید. تنها خسته شد. خستگیای که در آن جهان نه در استخوان که در خود هستی مینشست.
روی سنگی نشست و سایه هم روبهرویش نشست. مدت زیادی هیچکدام سخن نگفتند. سرانجام Shadow پرسید:
«راه بازگشت کجاست؟»
سایه گفت:
«بازگشت به کجا؟»
Shadow پاسخ نداد. زیرا ناگهان فهمیده بود پرسش، از آغاز نادرست بوده است چون او نمیخواست به جهان بالا بازگردد، میخواست به کسی بازگردد که پیش از خویشباختگی بوده است اما آن آدم دیگر وجود نداشت. شاید هیچگاه وجود نداشت. شاید تمام آنچه به یاد میآورد سایهای بود که بر دیوار خاطره افتاده بود.
آسمان آرامآرام روشن شد. در جهان بالا، کسی چیزی را به یاد آورده بود، یک خاطره کوچک و بیاهمیت. اما در دنیای سایهها همان خاطره مانند شکافی در شب گشوده شد. از میان آن شکاف نوری باریک فرو ریخت.
تمام سایهها سر برداشتند. برخی گریختند و برخی پنهان شدند اما Shadow ایستاد و نور بر چهره بیچهرهاش افتاد و برای نخستین بار چیزی شبیه صورت بر او پدیدار شد، نه صورت انسان و نه صورت سایه بلکه صورت کسی که میان این دو گم شده بود.
سایهاش نزدیک آمد و دست در دستش گذاشت و هر دو به سوی آن شکاف رفتند. پیش از آنکه به روشنایی برسند، Shadow برگشت و برای آخرین بار به شهر نگریست. اکنون میدید که دنیای سایهها آنقدر که میپنداشت پهناور نیست.
تمام آن شهر، تمام کوچهها، برجها، رودها، خانهها و تاریکی بیپایانش تنها از یک چیز ساخته شده بود؛چیزهایی که او و دیگران جرئت نکرده بودند با خود به جهان روشن ببرند.
Shadow قدمی به سوی روشنایی برداشت. سایهاش همانجا ماند. او ایستاد و برگشت. سایه تکان نخورد. Shadow گفت:
«نمیآیی؟»
سایه گفت:
«من همیشه میآیم.»
و ناگهان روشنایی فرونشست. جهان بالا دوباره روز شد، مردم در خیابانها راه رفتنددرختان جنبیدند، پرندگان گذشتند. هیچکس چیزی ندید، جز یک چیز:
در گوشه دیواری که آفتاب بر آن افتاده بود، سایه آدمی افتاده بود که یک تن داشت و دو سر. یکی به سوی روشنایی مینگریست و دیگری به سوی تاریکی و تا شامگاه هیچکدام پلک نزدند.
Forwarded from چالش های 𝖄𝖆𝖒𝖎
هیچکس نمیدانست سایهها شبها کجا میروند. آدمیان گمان میبردند که با فرونشستن خورشید سایه نیز از میان میرود؛ همچون بخاری که از روی آب برخیزد و در هوای سرد گم شود. اما این تنها پنداری بود که روشنایی به آدمیان آموخته بود تا از دانستن حقیقت آسوده بمانند.
سایهها نمیمردند بلکه به اندرون زمین فرو میرفتند. در آن سوی تاریکی، جهانی بود که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیداد؛ جهانی بیخورشید و بیسپیده اما نه یکسره تاریک. روشنی در آنجا از چراغ و ستاره نمیآمد؛ از خاطراتی میتراوید که صاحبانشان دیگر به یاد نمیآوردند. هر خاطرهای که در جهان بالا از یاد میرفت در آن جهان چراغی کمفروغ میشد و هر حقیقتی که آدمی از خویش پنهان میکرد، دیواری بر دیوارهای آن جهان میافزود.
ولی Shadow آن را نمیدانست.هنگامی که سایهاش از زیر پایش جدا شد، تنها چیزی که فهمید این بود که دیگر با خویش همگام نیست.
در آن هنگام در میانه دشتی ایستاده بود که خاکش به رنگ خاکستر بارانخورده بود. سایهاش اندکی دورتر افتاده بود؛ اما نه چنان که سایهای از تن دور میافتد. قامت داشت، سر داشت، شانه داشت و داشت به او مینگریست. Shadow خم شد، سایه نیز خم شد. دست دراز کرد، سایه دست دراز نکرد. فقط انگشت اشارهاش را بر لب گذاشت و سپس خاک زیر پایش شکافت.
نه گودالی بود و نه چاهی؛ شکافی باریک بود به پهنای یک کف دست اما ژرفایی داشت که نگاه در آن پیر میشد. Shadow درون شکاف را نگریست. در ژرفای آن، شهری وارونه دیده میشد. شهری با برجهایی که ریشه در آسمان داشتند، رودهایی که از فراز بامها میگذشتند و کوچههایی که به جای آنکه به خانه برسند، به خاطره ختم میشدند.
سایهاش پایین رفت.Shadow نیز رفت.
نخستین چیزی که در دنیای سایهها شگفتش کرد، نبودن خورشید نبود؛ نبودن چهره بود. هیچ سایهای چهره نداشت. در میدان بزرگی که کف آن از سنگهای سیاه و صیقلی پوشیده بود هزاران سایه در رفتوآمد بودند. برخی شتابان میرفتند، برخی بر جای خود ایستاده بودند، برخی بر دیوارها خزیده بودند و بعضی چنان بر زمین پهن شده بودند که گویی قرنها پیش مردهاند و تنها تیرگیشان مانده است. اما همه یک ویژگی داشتند؛ هیچکدام صاحب نداشتند.
سایهای پیر، با پشتی خمیده، از کنار Shadow گذشت. Shadow پرسید:
«اینجا کجاست؟»
پیرمرد ایستاد. سرش را برگرداند؛ یا دستکم Shadow پنداشت که چنین کرده است. گفت:
«درون.»
Shadow با تعجب گفت:
«درونِ چه؟»
سایه اندکی مکث کرد و بعد ادامه داد:
«درون آنچه بیرون تاب دیدنش را نداشت.»
و رفت.
Shadow به میدان نگریست. در میانه آن، ستونی بلند از سیاهی برپا بود. بر ستون صدها واژه کنده شده بود؛ واژههایی چون ترس، حسرت، خاموشی، دروغ، آرزو، خشم و نامهایی که Shadow نمیتوانست بخواند.
پای ستون، سایهها چیزی را به نوبت درون شکافی میریختند. نزدیکتر رفت و دید هر سایه چیزی از خود بیرون میکشید، یکی صدای خندهاش را، دیگری خاطره مادرش را، آن یکی چهره کودکی را که روزی بوده است و دیگری نام خویش را. هرچه میدادند، سبکتر میشدند و همچنین کوچکتر.
Shadow ناگهان فهمید چرا هیچکدام چهره ندارند. آنها آنقدر از خویش کاسته بودند که دیگر چیزی برای به یاد آوردن صورتشان نمانده بود.
در آن جهان، شب و روز وجود نداشت، زمان به گونهای دیگر میگذشت. هرگاه کسی در جهان بالا چیزی را به یاد میآورد در این جهان سپیدهای باریک پدیدار میشد و هرگاه کسی چیزی را از یاد میبرد آسمان یک بند تیرهتر میشد، از همین رو آسمان دنیای سایهها هیچگاه یکسان نبود. گاه لکهای سپید از فراز شهر میگذشت؛ نشانه کودکی بود که بوی باران خانه مادربزرگش را به یاد آورده بود و گاه آسمان ناگهان کبود تیره میشد؛ زیرا کسی، در جهانی دور، نام دوست مردهاش را برای همیشه فراموش کرده بود و گاه همهجا تاریک میشد؛ آنگاه معلوم بود کسی در جهان بالا، خویشتن را از یاد برده است.
Shadow در میان این دگرگونیها راه میرفت و نمیدانست چرا هرچه بیشتر پیش میرود جهان برایش آشناتر میشود. تا اینکه به خانهای رسید که در نداشت. خانهای بلند با دیوارهای نمکشیده و پنجرههایی که به هیچجا باز نمیشدند. روی دیوار نخستین اتاق تصویری آویخته بود. Shadow نزدیک شد. تصویر خودش بود. اما کودک بود.
در تصویر کودکی ایستاده بود و میخندید. Shadow مدت زیادی به آن نگریست و بعد لبخند کودک را شناخت. لبخندی که سالها بود بر لب خودش ننشسته بود. دست بر تصویر گذاشت و تصویر لرزید. کودک درون آن گفت:
«تو مرا جا گذاشتی.»
Shadow دستش را پس کشید و پرسید:
«کجا؟»
کودک گفت:
«هرجا که گفتند بزرگ شو.»
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎 چالش این پیام رو فور کنید + اسم کارکتر اصلی، محوریت اصلی داستان (اینو مخصوصا با یک کلمه فقط میتونید بگید)، اسم داستان رو بگید تا یک داستان کوتاه مخصوص خودتون بنویسم. ظرفیت: تا وقتی خط بخوره حتما جوین باشید.
Forwarded from 闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎 (🍷)
ظرفیت: تا وقتی خط بخوره
حتما جوین باشید.