TGViewer
اتاقک کوچک چالش هایم اتاقک کوچک چالش هایم @shadowchalengs · 2 subscribers
Post #413 1

Forwarded from چالش های 𝖄𝖆𝖒𝖎

دنیای درون سایه‌ها

اتاق تاریک شد. تصویر دیگری پدید آمد، جوانی بود با چشمانی خسته. تصویر بعدی مردی بود که دهان داشت اما سخن نداشت. تصویر بعدی سایه‌ای بود بی‌تن. و تصویر آخر، تنها یک صندلی خالی بود.

Shadow دیگر نتوانست نگاه کند. از خانه بیرون آمد اما دنیای سایه‌ها دیگر همان جهان پیشین نبود. کوچه‌ها جابه‌جا شده بودند. رودخانه‌ای که پیش‌تر از شرق به غرب می‌رفت اکنون از درون دیوارها می‌گذشت. برج‌ها خم شده بودند. ماه، که تا آن هنگام ندیده بود در آسمان پدیدار شده بود؛ اما ماه نبود. چشم عظیمی بود که از پشت پرده سیاهی نگاه می‌کرد.

پیرمردِ بی‌چهره دوباره ظاهر شد. گفت:
«اکنون او تو را شناخته است.»

Shadow پرسید:
«چه کسی؟»

پیرمرد به آسمان اشاره کرد و پاسخ داد:
«سایه‌ای که از آن گریختی.»

Shadow برگشت. سایه‌اش پشت سرش ایستاده بود. اما دیگر شکل Shadow را نداشت، قدبلندتربود، خمیده‌تر بود و در جایی که باید صورت می‌بود، شکافی عمیق داشت.

Shadow آهسته گفت:
«تو چیستى؟»

سایه پاسخ داد:
«آنچه از تو باقی ماند، هنگامی که خودت را تمام کردی.»

برای نخستین بار Shadow نترسید. تنها خسته شد. خستگی‌ای که در آن جهان نه در استخوان که در خود هستی می‌نشست.

روی سنگی نشست و سایه هم روبه‌رویش نشست. مدت زیادی هیچ‌کدام سخن نگفتند. سرانجام Shadow پرسید:
«راه بازگشت کجاست؟»

سایه گفت:
«بازگشت به کجا؟»

Shadow پاسخ نداد. زیرا ناگهان فهمیده بود پرسش، از آغاز نادرست بوده است چون او نمی‌خواست به جهان بالا بازگردد، می‌خواست به کسی بازگردد که پیش از خویش‌باختگی بوده است اما آن آدم دیگر وجود نداشت. شاید هیچ‌گاه وجود نداشت. شاید تمام آنچه به یاد می‌آورد سایه‌ای بود که بر دیوار خاطره افتاده بود.

آسمان آرام‌آرام روشن شد. در جهان بالا، کسی چیزی را به یاد آورده بود، یک خاطره کوچک و بی‌اهمیت. اما در دنیای سایه‌ها همان خاطره مانند شکافی در شب گشوده شد. از میان آن شکاف نوری باریک فرو ریخت.

تمام سایه‌ها سر برداشتند. برخی گریختند و برخی پنهان شدند اما Shadow ایستاد و نور بر چهره بی‌چهره‌اش افتاد و برای نخستین بار چیزی شبیه صورت بر او پدیدار شد، نه صورت انسان و نه صورت سایه بلکه صورت کسی که میان این دو گم شده بود.

سایه‌اش نزدیک آمد و دست در دستش گذاشت و هر دو به سوی آن شکاف رفتند. پیش از آنکه به روشنایی برسند، Shadow برگشت و برای آخرین بار به شهر نگریست. اکنون می‌دید که دنیای سایه‌ها آن‌قدر که می‌پنداشت پهناور نیست.

تمام آن شهر، تمام کوچه‌ها، برج‌ها، رودها، خانه‌ها و تاریکی بی‌پایانش تنها از یک چیز ساخته شده بود؛چیزهایی که او و دیگران جرئت نکرده بودند با خود به جهان روشن ببرند.

Shadow قدمی به سوی روشنایی برداشت. سایه‌اش همان‌جا ماند. او ایستاد و برگشت. سایه تکان نخورد. Shadow گفت:
«نمی‌آیی؟»

سایه گفت:
«من همیشه می‌آیم.»

و ناگهان روشنایی فرونشست. جهان بالا دوباره روز شد، مردم در خیابان‌ها راه رفتنددرختان جنبیدند، پرندگان گذشتند. هیچ‌کس چیزی ندید، جز یک چیز:
در گوشه دیواری که آفتاب بر آن افتاده بود، سایه آدمی افتاده بود که یک تن داشت و دو سر. یکی به سوی روشنایی می‌نگریست و دیگری به سوی تاریکی و تا شامگاه هیچ‌کدام پلک نزدند.



https://t.me/Shadowdreamsworld86
More from @shadowchalengs
  1. Oct 7, 2026آفرین مکان قشنگی رو گفتی کاملا به من و چنلم میخورد اصن ژاپن و چیزای ژاپنی »»»»»
  2. Oct 7, 2026خیابون تاریک ژاپن🫶 https://t.me/Shadowdreamsworld86
  3. Oct 7, 2026این پیامو فور کن چنلت تا بر اساس وایبی که از چنلت میگیرم بگم چنلت وایب چه مکانی رو میده(مم…
  4. Oct 3, 2026اینکه ببینم آدما کاری رو که میدونن من رو میرنجونه رو دوباره و دوباره انجام بدن و این مسئله…
  5. Oct 3, 2026این پیام رو فور کنید و بگید شما کی سکوت می‌کنید ؟
  6. Oct 2, 2026چه باحال :)
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →