هیچکس نمیدانست سایهها شبها کجا میروند. آدمیان گمان میبردند که با فرونشستن خورشید سایه نیز از میان میرود؛ همچون بخاری که از روی آب برخیزد و در هوای سرد گم شود. اما این تنها پنداری بود که روشنایی به آدمیان آموخته بود تا از دانستن حقیقت آسوده بمانند.
سایهها نمیمردند بلکه به اندرون زمین فرو میرفتند. در آن سوی تاریکی، جهانی بود که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیداد؛ جهانی بیخورشید و بیسپیده اما نه یکسره تاریک. روشنی در آنجا از چراغ و ستاره نمیآمد؛ از خاطراتی میتراوید که صاحبانشان دیگر به یاد نمیآوردند. هر خاطرهای که در جهان بالا از یاد میرفت در آن جهان چراغی کمفروغ میشد و هر حقیقتی که آدمی از خویش پنهان میکرد، دیواری بر دیوارهای آن جهان میافزود.
ولی Shadow آن را نمیدانست.هنگامی که سایهاش از زیر پایش جدا شد، تنها چیزی که فهمید این بود که دیگر با خویش همگام نیست.
در آن هنگام در میانه دشتی ایستاده بود که خاکش به رنگ خاکستر بارانخورده بود. سایهاش اندکی دورتر افتاده بود؛ اما نه چنان که سایهای از تن دور میافتد. قامت داشت، سر داشت، شانه داشت و داشت به او مینگریست. Shadow خم شد، سایه نیز خم شد. دست دراز کرد، سایه دست دراز نکرد. فقط انگشت اشارهاش را بر لب گذاشت و سپس خاک زیر پایش شکافت.
نه گودالی بود و نه چاهی؛ شکافی باریک بود به پهنای یک کف دست اما ژرفایی داشت که نگاه در آن پیر میشد. Shadow درون شکاف را نگریست. در ژرفای آن، شهری وارونه دیده میشد. شهری با برجهایی که ریشه در آسمان داشتند، رودهایی که از فراز بامها میگذشتند و کوچههایی که به جای آنکه به خانه برسند، به خاطره ختم میشدند.
سایهاش پایین رفت.Shadow نیز رفت.
نخستین چیزی که در دنیای سایهها شگفتش کرد، نبودن خورشید نبود؛ نبودن چهره بود. هیچ سایهای چهره نداشت. در میدان بزرگی که کف آن از سنگهای سیاه و صیقلی پوشیده بود هزاران سایه در رفتوآمد بودند. برخی شتابان میرفتند، برخی بر جای خود ایستاده بودند، برخی بر دیوارها خزیده بودند و بعضی چنان بر زمین پهن شده بودند که گویی قرنها پیش مردهاند و تنها تیرگیشان مانده است. اما همه یک ویژگی داشتند؛ هیچکدام صاحب نداشتند.
سایهای پیر، با پشتی خمیده، از کنار Shadow گذشت. Shadow پرسید:
«اینجا کجاست؟»
پیرمرد ایستاد. سرش را برگرداند؛ یا دستکم Shadow پنداشت که چنین کرده است. گفت:
«درون.»
Shadow با تعجب گفت:
«درونِ چه؟»
سایه اندکی مکث کرد و بعد ادامه داد:
«درون آنچه بیرون تاب دیدنش را نداشت.»
و رفت.
Shadow به میدان نگریست. در میانه آن، ستونی بلند از سیاهی برپا بود. بر ستون صدها واژه کنده شده بود؛ واژههایی چون ترس، حسرت، خاموشی، دروغ، آرزو، خشم و نامهایی که Shadow نمیتوانست بخواند.
پای ستون، سایهها چیزی را به نوبت درون شکافی میریختند. نزدیکتر رفت و دید هر سایه چیزی از خود بیرون میکشید، یکی صدای خندهاش را، دیگری خاطره مادرش را، آن یکی چهره کودکی را که روزی بوده است و دیگری نام خویش را. هرچه میدادند، سبکتر میشدند و همچنین کوچکتر.
Shadow ناگهان فهمید چرا هیچکدام چهره ندارند. آنها آنقدر از خویش کاسته بودند که دیگر چیزی برای به یاد آوردن صورتشان نمانده بود.
در آن جهان، شب و روز وجود نداشت، زمان به گونهای دیگر میگذشت. هرگاه کسی در جهان بالا چیزی را به یاد میآورد در این جهان سپیدهای باریک پدیدار میشد و هرگاه کسی چیزی را از یاد میبرد آسمان یک بند تیرهتر میشد، از همین رو آسمان دنیای سایهها هیچگاه یکسان نبود. گاه لکهای سپید از فراز شهر میگذشت؛ نشانه کودکی بود که بوی باران خانه مادربزرگش را به یاد آورده بود و گاه آسمان ناگهان کبود تیره میشد؛ زیرا کسی، در جهانی دور، نام دوست مردهاش را برای همیشه فراموش کرده بود و گاه همهجا تاریک میشد؛ آنگاه معلوم بود کسی در جهان بالا، خویشتن را از یاد برده است.
Shadow در میان این دگرگونیها راه میرفت و نمیدانست چرا هرچه بیشتر پیش میرود جهان برایش آشناتر میشود. تا اینکه به خانهای رسید که در نداشت. خانهای بلند با دیوارهای نمکشیده و پنجرههایی که به هیچجا باز نمیشدند. روی دیوار نخستین اتاق تصویری آویخته بود. Shadow نزدیک شد. تصویر خودش بود. اما کودک بود.
در تصویر کودکی ایستاده بود و میخندید. Shadow مدت زیادی به آن نگریست و بعد لبخند کودک را شناخت. لبخندی که سالها بود بر لب خودش ننشسته بود. دست بر تصویر گذاشت و تصویر لرزید. کودک درون آن گفت:
«تو مرا جا گذاشتی.»
Shadow دستش را پس کشید و پرسید:
«کجا؟»
کودک گفت:
«هرجا که گفتند بزرگ شو.»
https://t.me/Shadowdreamsworld86