دلا! نزْد ِ کسی بنشین که او از دل خبر دارد
بهزیر ِ آن درختی روْ که او گُلهای تر دارد
در این بازار ِ عطّاران، مروْ هر سو چو بیکاران!
به دکّان ِ کسی بنشین که در دکّان شکَر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رَه زنَد هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زَر دارد
تو را بر دَر نشانَد او به طراری، که میآید!
تو منشین منتظر بر دَر! که آن خانه دو دَر دارد
به هر دیگی که میجوشد، مَیاوَر کاسه و منشین!
که هر دیگی که میجوشد، درون چیزی دگر دارد
نه هر کِلکی شکَر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد؛ نه هر بَحری گُهر دارد
بنال ای بلبل ِ دستان! ازیرا نالهیِ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد! اثر دارد!
بنهْ سَر گر نمیگُنجی! که اندر چشمهیِ سوزن،
اگر رشته نمیگنجد، از آن باشد که سَر دارد
چراغ است این دل ِ بیدار؛ به زیر دامناش میدار!
از این باد و هوا بگذر! هوایَش شور و شَر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مُقیم ِ چشمهئی گَشتی
حریف ِ همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبات بر جگر باشد، درخت ِ سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون ِ دل سفَر دارد
مولوی غزل ۵۶۳
#مولوی
سهیل قاسمی
@Setiq
Post #4309
1.13K