صمد جامی
https://www.aparat.com/v/D0ZnP
بیست و یک سال میشود که دیگر نیست
دلم نمیخواهد تلخی کنم و از مرگ او بنویسم و مرثیه.
از صبح که پست اینستاگرامی طاهر خیامی گرامی را دیدم تا الان که مینویسم، همهی خاطراتی که یادم آمده، خندهدار بود و هر کدام لبخندی با خود داشت.
یکی یکی بگویم!
اوّلی یک نگاه جالب و یک خنده که بهندرت دیده بودم از صمد. چشمش هم خندید بابت اصطلاحی خندهدار!
رشت دانشجو بودیم و کار دانشجوییطور، تراکت تدریس خصوصی دبیرستان و کنکور چاپ میکردیم و خودمان هم شبها پلاک به پلاک پخش میکردیم. تماس که میگرفتند، هر کداممان درسی را عهدهدار بودیم. صمد رشته ریاضی میخواند و تدریس خصوصی ریاضی کنکور و ریاضی دبیرستان را او انجام میداد.
خلاصه...
یک شب خواستیم برویم پخش کنیم که صمد حوصله نداشت یا خسته بود، نیامد. دیروقت هم بود. خانهی کوروش و جواد بودیم. روبروی دانشکده علوم پایه. دشک و بالش وسط هال انداخت و رفت زیر ملافه که شما بروید! رفتنی یه چیزی که یادم نیست به من گفت که برو و برگشتی فلان ... که من گفتم «بیزیم قَییتمغیمیز قالدی آقام ابلفضه!» یه جورایی یعنی ما رفتیم به این زودی بر نمیگردیم! نمیدانم این اصطلاح برایش تازگی داشت یا قبلن شنیده بود و الان از تکرارش خوشش آمده بود... مکثی کرد و نگاه کرد و خندید! چشمهاش هم خندید! الان که مینویسم چهرهاش درست یادم است و لبخندی هم به لب من آورده! دراز کشیده بود و من سر پا بالای سرش. لباس بیرون پوشیده بودم و داشتم میرفتم...
یک بار هم وقت ناهار بود جلوی سلف کشاورزی. از سرویس پیاده شدم بودم داشتم میرفتم توی سلف که او هم با جمعی از دوستانش داشت بر میگشت. بعد عید بود فکر کنم. انگشتش را یک حالت جالب خندهداری تکان داد سمت ِ من و گفت: «ثُمَّ رَدَدناهُ یعنی: امسال هم رو به راه است»
خندیدم اما خیلی بعدتر فهمیدم مصراعی از شعری از خود اوست. فکر کنم همان روز داشت میسرود.
این یکی دقیق یادم نیست. صمد خوابگاه دانشگاه بود. ولی چیزی که یادم میآید، باهاش خانهای رفتم توی شهر. که الان فکر میکنم خانهی دانشجویی او بود. سه تار یا تار تمرین میکرد و این بیت افتاده بود دهانش و هی میخواند و صدای تار هم در میآورد بعدش!
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین/ همهی غمم بوَد از همین که خدا نکرده خطا کنی... دالالالالام دالالالالام
ما آستارایی بودیم و همکلاسی مدرسه. و ترک زبان. به همین خاطر بیشتر با هم دوست بودیم. ولی بعدها که گروههای تلگرامی همدانشگاهی ها آمد، دانستم بین بچههای دانشکده خودش و در کل بین بچههایی که گرایش به مطالعات سیاسی و ادبیاتی داشتند چهقدر محبوب بود.
و با یک خاطرهی دیگر تمام کنم!
تعطیل بود و شب خانهی کیانوش اینها در منظریه مانده بودیم. دور همیهای پسرانهی دانشجویی... آخر شب که دراز به دراز، هم میخواستیم بخوابیم و هم نه! نوار گوگوش گذاشتهبودیم. هی هیس هیس میگفت که گوش کند و هی من یا بقیه وسط آهنگ حرف میزدیم.
طاقباز دراز کشیده بود و چشمش بسته بود و داد زد و بهترکی گفت که «سهیل... ببند دهنتو دیگه! من با صدای گوگوش الان روی ابرها دارم راه میرم تو با اون صدات مثل اره برقی منو پرت میکنی پایین! گوگوش برای من یه جایگاهی مثل فروغ فرخزاد داره!»
و خاطرهی اجرای مراسم بزرگداشت احمد شاملو در آمفیتئاتر دانشکده ادبیات... که چند روز شیرین و پرکار بود که بیشترین زمان را با هم گذراندیم آن چند روز. و چه برنامهئی شد... که حکایتاش یک یادداشت مفصل میطلبد.
و خیلی خاطرههای دیگر که یکی یکی جلوی چشمم رژه میروند...
روحت شاد صمد
#صمد_جامی
@Setiq
Post #4283
1.04K