#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 573 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
تو در کمند نیفتادهای و معذوری
از آن به قوّت ِ بازویِ خویش مغروری
گر آن که خرمن ِ من سوخت، با تو پردازد،
میسّر ت نشود عاشقي و مستوري
بهشت رویِ من آن لُعبت ِ پریرخسار
- که در بهشت نباشد به لطف ِ او حوری -
بهگریه گفتماش ای سرو قدّ ِ سیماندام:
- اگر چه سرو نباشد بر او گُل ِ سوری -
«درشتخویي و بدعهدي از تو نپسندند
که خوبمنظری و دلفریبمنظوری
تو در میان ِ خلایق، به چشم ِ اهل ِ نظر
چنان که در شب ِ تاریک، پارهیِ نوری
اگر به حُسن ِ تو باشد طبیب در آفاق،
کس از خدای نخواهد شفایِ رنجوري
ز کِبر و ناز چنان میکُنی به مردم ِ چشم
که بی شراب گمان میبَرَد که مخموری
من از تو دست نخواهم به بیوفایی داشت
تو هر گناه که خواهی، بکُن! که مغفوری!»
زِ چند گونه سخن رفت و در میان آمد
حدیث ِ عاشقي و مفلسي و مهجوري
به خنده گفت که: «سعدی! سخن دراز مکُن
میانتهی و فراوانسخن چو طنبوری!
چو سایه هیچکس است آدمی که هیچاش نیست
مرا از این چه که چون آفتاب مشهوری!»
0573
@Setiq
Post #4228
909