#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 560 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صید ش نکُنَد دلداری
جان به دیدار ِ تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر بر نکُنم دیده به هر دیداری
یَعلَمُ اللَّه که من از دست ِ غمات جان نبَرم
تو، بهْ از من، بَتر از من بکُشی بسیاری
غم ِ عشق آمد و غمهایِ دگر پاک ببُرد
سوزنی باید کاز پای برآرَد خاری
می حرام است؛ ولیکن تو بدین نرگس ِ مست
نگذاری که ز پیشات بروَد هشیاری
میروی خرّم و خندان و نگه مینکُنی
که نگه میکُنَد از هر طرفات غمخواری
خبر ت هست که خلقی ز غمات بیخبر اند؟
حال ِ افتاده نداند که نیُفتد باری
سرو ِ آزاد به بالایِ تو میمانَد راست
لیکناش با تو میسّر نشود رفتاری
مینماید که سَر ِ عربده دارد چشمات
مست، خواباش نبَرَد تا نکُنَد آزاری
سعدیا! دوست نبینی و به وصلاش نرسی
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری
0560
@Setiq
Post #4197
976