#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 559 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
چون است حال ِ بُستان؟ ای باد ِ نوبهاری!
کاز بلبلان برآمد فریاد ِ بیقراری
ای گنج ِ نوشدارو! با خستگان نگَه کُن!
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
یا خلوتی برآور، یا بُرقَعی فروهِل!
و ر نه به شکل ِ شیرین، شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفي، رویات عرَق برآرد
چون بر شکوفه آید باران ِ نوبهاری
عود است زیر ِ دامن؟ یا گُل در آستینات؟
یا مشک در گریبان؟ بنمای تا چه داری!
گُل نسبتی ندارد با رویِ دلفریبات
تو در میان ِ گُلها، چون گُل میان ِ خاری
وقتی کمند ِ زلفات؛ دیگر کمان ِ ابرو
این میکَشد بهزور م؛ و آن میکُشد بهزاری
و ر قید می گشایی، وحشی نمیگریزد
در بند ِ خوبرویان خوشتر که رستگاری
ز اوّل وفا نمودی، چندان که دل ربودی
چون مِهر سخت کردم، سست آمدی به یاري
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
ترسم نماز ِ صوفی با صحبت ِ خیالات
باطل بوَد؛ که صورت بر قبله مینگاری
هر درد را که بینی، درمان و چارهئی هست
درمان ِ درد ِسعدی: با دوست سازگاری
0559
@Setiq
Post #4190
919