هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 539 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
نگارا وقت ِ آن آمد که دل با مِهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
غریب از خویِ مطبوعات که روی از بندگان پوشی!
بدیع از طبع ِ موزونات که در بر دوستان بندی!
تو خرسند و شکیبایی؛ چنینات در خیال آید
که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز؟
مگر در دل چنین بود ت که خود با ما نپیوندی!
زهی آسایش و رحمت نظر را کهش تو منظوری!
زهی بخشایش و دولت پدر را کهش تو فرزندی!
شکار آنگه توان کُشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ ِ مهر بنشاندم، درخت ِ وصل برکَندی
نمودی چند بار از خود که: حافظعهد و پیمان ام
کنونات بازدانستم که ناقضعهد و سوگندی
مرا ز این پیش در خلوت، فراغت بود و جمعیّت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
گر ت جان در قدم ریزم، هنوز ت عذر میخواهم
که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
ترُش بنشین و تیزي کُن! که ما را تلخ ننماید
چه میگویی چنین شیرین! که شوری در من افکندی
شکایت گفتن ِ سعدی مگر باد است نزدیکات
که او چون رعد مینالد، تو همچون برق میخندی
@Setiq
Post #4147
813
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیسعدی
- ❤ 3
- ❤🔥 1
- 🙏 1