عنقا شکار ِ کس نشود دام بازچین
کآن جا همیشه باد به دست است دام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۳
عنقا: مرغی افسانهئی که مظهر ِ عزلت یا نایابی است. [۱] (عمید)
عنقایِ مُغرب: سیمرغ[۲]
معنایِ بیت: کسی نمیتواند عنقا را شکار کند. تو نیز دامی که چیدهای را برچین! که آنجا (جایی که به قصد ِ شکار ِ عنقا دام گستردهاند) چیزی جز باد به دست ِ دام نیست.
باد به دست بودن کنایه از دست خالی برگشتن و چیزی به دست نیاوردن است.[۳]
این بیت را هم در ادامهی گفتههای شاعر خطاب به صوفی میتوان دید. یعنی پس از این که میگوید که زاهد ِ عالی مقام را آن حال نیست که راز ِ درون ِ پرده را بتوان از او پرسید، میافزاید که عنقا شکار ِ کس نخواهد شد. و از این که بخواهی دامی بگستری و عنقا صید کنی منصرف شو! چون که آنجا و در آن کار، همیشه دام ِ تو چیزی صید نخواهد کرد جز باد! از طرفی قصّهی سیمرغ (در آثار ِ عارفان و صوفیان) مراحل ِ رسیدن به کمال است. به نوعی آب ِ پاکی را رویِ دست ِ صوفی میریزد که با این راه نمیتوانی عنقا شکار کنی!
[۱] عنقا معنای نوعی ساز هم دارد که در غزل ِ حافظ قرینهئی که به این معنا اشاره کُنَد نیافتم. عنقا پنج بار در غزل ِ حافظ بهکار رفته که از خصلتهای او، بلندآشیانه بودن، تنها و دور از خلق بودن، دور از دسترس و شکارنشدنی بودن و والامقام بودن به ذهنام میرسد. در قلهیِ قاف ساکن است. و شباهتی با افسانهیِ سیمرغ در ادبیات ِ کهن دارد که باید در طی مراحلی به آن رسید.
[۲] ققنوس یا قَقنُس نیز مرغی است بهغایت خوشرنگ و خوشآواز. گویند منقار ِ او سیصد و شصت سوراخ دارد و در کوه ِ بلندی مقابل ِ باد نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقار ِ او برآید و به سبب ِ آن مرغان ِ بسیار جمع آیند، از آنها چندی را گرفته طعمهی خود سازد. گویند هزار سال عمر کُنَد و چون مرگاش فرا رسد، هیزم ِ بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال ِ او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضهئی پدید آید و او را جفت نمیباشد، و موسیقی را از آواز ِ او دریافتهاند. (برهان) در زبان ِ ترکی، به این پرنده، عنقا میگویند، اما در غزل ِ حافظ، قرائن صریحی از این ویژگیها در بارهیِ عنقا نیافتم. اما این که در کوه ِ بلندی آشیانه دارد و این که تنها است و جفت نمیگیرد خصلتهایی است که میان ِ سیمرغ و ققنوس مشترک است. و این خصلتها در غزل ِ حافظ آمدهاند. ققنس و ققنوس در شعر ِ عطار (قرن ششم و هفتم هجری) و قاسم انوار (شاعر قرن هشتم و نهم هجری) آمدهاست. عطار، سیمرغ و افسانهیِ سیمرغ را بهتفصیل در آثار ِ خود دارد. آن را سلطان ِ مرغان دانسته و در آثار ِ عطار، سیمرغ را بهکلی جدا از ققنوس میتوان دانست. عطار عنقا هم در آثار ِ خود دارد که مترادف ِ سیمرغ است و قاف نشین است و عزلت گزین. و به نظر م آمد عطار عنقا را در معنایِ آلت ِ موسیقی هم به کار برده است. در غزل ِ حافظ نامی از سیمرغ و ققنوس نیست. مشابهتی بین ِ در آتش سوختن و از آتش به دنیا آمدن ِ ققنوس با «سمندر» هست که در ادبیات ِ قدیم جانوری افسانهئی است که درون ِ آتش زندگی میکند. هم به صورت ِ جانوری شبیه ِ موش و هم به صورت ِ مرغ آمدهاست. البته گویا با سمندر که جانوری شبیه ِ مارمولک است که در مکانهای تاریک و مرطوب به سر میرود یکی نیست. عطار و حافظ نامی از سمندر نبردهاند اما در شعر ِ رودکی و ناصرخسرو و سعدی هست که همیشه هم با آتش قرین بوده.
[۳] «باد ت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ / در معرضی که تخت ِ سلیمان رَوَد به باد» (حافظ 100) و «حافظ از دولت ِ عشق ِ تو سلیمانی شد / یعنی از وصل ِ تو اش نیست بهجز باد به دست» (حافظ 24) که تلمیحی از سلیمان که فرمانروایِ باد است در هر دو هست اما همان هیچ به دست نیاوردن را در خود دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
Post #3861
904
ستیغ حافظ – صوفی بیا که آینه صافیست جام را
- ❤ 5
- 👍 4