#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 414 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
اگر دستام رسد روزی که انصاف از تو بِستانم،
قضایِ عهد ِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانات دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلام صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نهْ
دگر ره دیده میافتد بر آن بالایِ فتّانام
تو را در بوستان باید که پیش ِ سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانام سفر کردند هر یاری به اَقصایی
خلاف ِ من که بگرفته ست دامن در مُغیلانام
به دریایی درافتادم که پایاناش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درماناش نمیدانم
فراقام سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی، رفیق ِ سستپیمان ام
مپرسام دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب ِ هجر م چه میپرسی؟ که روز ِ وصل حیران ام
شبان آهسته مینالم مگر دَرد م نهان ماند؛
به گوش ِ هر که در عالَم رسید آواز ِ پنهانام
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندان ام
من آن مرغ ِ سخندان ام که در خاکام روَد صورت،
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانام
0414
@Setiq
Post #3844
769