#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 409 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
تا خبر دارم از او، بیخبر از خویشتن ام
با وجود ش زِ من آواز نیاید که من ام
پیرهن میبدَرم دم به دم از غایت ِ شوق
که وجود م همه او گشت و من این پیرهن ام
ای رقیب! این همه سودا مکُن و جنگ مجوی
برکَنام دیده! که من دیده از او برنکنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهئی ست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنام
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غماش افسانهیِ آن انجمن ام
برشکست از من و از رنج ِ دلام باک نداشت
من نه آن ام که توانم که از او برشکنم
گر همین سوز روَد با من ِ مسکین در گور،
خاک اگر بازکنی، سوخته یابی کفنام
گر به خون تشنهای، اینک من و سر! باکی نیست
که به فتراک ِ تو به ز آن که بوَد بر بدنام
مرد و زن گر به جفا کردن ِ من برخیزند،
گر بگردم زِ وفایِ تو، نه مرد ام! که زن ام
شرط ِ عقل است که مردُم بگریزند از تیر
من گر از دست ِ تو باشد، مژه بر هم نزنم
تا به گفتار درآمد دهن ِ شیرینات،
بیم ِ آن است که شوری به جهان درفکنم
لب ِ سعدی و دهانات؛ زِ کجا تا به کجا!
این قدَر بس که روَد نام ِ لبات بر دهنام
0409
@Setiq
Post #3835
816