#آموزگاری
بخشایشِ بزرگوارانه
یکی نَغز بازی کند روزگار،
که بنشاندت پیشِ آموزگار
(فردوسی)
درس بزرگی که دانشآموزم به من آموخت.
پیشکش به همکارانِ آموزگارم
خاطرهای از سال1395:
شبی خانهی برادرِ کوچکم محمود در 8متری لوله مهمان بودیم. یواش و طوری که دیگران متوجه نشوند آمدم برای بچههای فامیل پُفک و برای شام، نوشابه بخرم. به لبنیاتی رفتم. دیدم صاحب مغازه یکی از دانشآموزان پیشین خودم است که کلاس اول ابتدایی، یک روز، حسابی زده بودمش. نوشتن نمیآموخت و من از تکرار خسته شده بودم. دانایی آموزگارانه هم نداشتم که دریابم چاره در تنبیه دانشآموز نیست. سالهای آغازِ آموزگاریام بود.
وارد مغازه شدم. با دیدنش، خواستم بازگردم. حس شرمساری شدیدی به من دست داده بود. مرا دید و راهی برای برگشت نماند. با گشادهرویی سلام داد. پدرم هم در منزلشان ماهانه روضه میخواند.
خواستم از او دلجویی کنم و چیز بیشتری بخرم تا خوشحال شود که فروشِ خوبی کرد. نوشابه و بستنی و ماست و پفک را چندبرابر نیاز برداشتم. گفتم:
ـ حساب کنید. !
گفت:
ـ اینها فروشی نیست.
گفتم:
ـ چرا؟
گفت:
ـ ما به معلم خودمان چیزی نمیفروشیم.
گفتم:
ـ ببخشید. پس باید از جایی دیگر خرید کنم.
گفت:
ـ جای دیگر هم نمیتوانید بخرید.
اینها را می گفت و خوراکی و نوشیدنی را در پلاستیکها می گذاشت. دیدم همه را دست گرفت و به بچهی برادرم محمود گفت:
ـ بیفت جلو.
ـ گفتم کجا؟
گفت:
ـ باید خودم برایتان بیارم.
گفتم:
ـ ممنونم عزیزم؛ خودم میبرم. اول پولش را حساب کنید.
گفت:
ـ من پول از شما بگیرم؟ مردم چه خواهند گفت؟
دیدم جدّی است. گفتم:
ـ راستش من به خاطر تنبیه دورهی کودکیات، میخواستم بیشتر خرید کنم تا مثلا خوشحالت کرده باشم. من اینهمه چیز لازم ندارم، چندتا را بردارید و همانقدر که نیاز هست بگذارید بماند.
گفت:
ـ جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود. یکبار بخت سراغ ما آمده که معلمم چیزی از من بخرد. اینها که هیچ، اگر همه مغازه را هم خالی کنید، پولی از شما نخواهم گرفت. بعدش هم کاش باز من کلاس اول بودم و کاش باز شما مرا می زدید. دوران خوش ما همان روزها بود.
چه میتوانستم بگویم؟ آدم هم اینهمه شگرف و شگفت! حسابی اشکم درآمد. بغلش کردم و بوسیدمش. فقط شرمندگیام چندین برابر شد.
https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
Post #39242
1.02K
- ❤ 25