تا پیش از آنکه فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" را ببینم و با "آنتون شیگوری" که "خاویر باردم" بازی کرده آشنا شوم صحنه قتل در سلمانی فیلم هزاردستان برایم ترسناک ترین صحنه مینمود چنانکه از شما چه پنهان هنوز هم که کله مبارک را به دست سلمانی میسپارم یک چشمم گاهی به دست و پنجول طرف است که مبادا مثل همان صحنه به سرش بزند و کله مخلص را من الاذن الی الاذن ببرد!
برای من که فیلم بازم و صحنه سر بریدن کم در این فیلم و آن فیلم ندیدهام هنوز کار شعبان استخونی حاتمی بهتر از نمونههای مشهور دیگر از "گوستاوو فرینگ" در "بریکینگ بد" تا "جانی دپ" در "آرایشگر شیطانی خیابان فلیت" است و به نوعی ترومای کودکی محسوب میشود! یکی نبود جلوی چشم من را در کودکی بگیرد و بگوید بچه جان هزاردستان دوست داری درست ولی این صحنه برای سن تو خیلی خشن است! هرچند احتمالا نمیپذیرفتم که به قول سعدی:
طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سرِ بریدن نیست
البته این تروما با نقلهای تحذیری مادرم از تو کوچه نرو و بچه دزد و درآوردن کلیه و قصههای پدر مرحومم از جن و از مابهتران خیلی حالت بدتری هم پیدا میکرد چنانکه مدتها از ترس یک قسمت "کاراگاه و رکس" شب تا صبح در بغل مادرم نمیخوابیدم و زیر همان لحاف از ترس بچه دزد موهوم میلرزیدم! بعد این ماجرا با مزد ترس تمجیدی و صحنه پیدا شدن جنازه در کامارو و "جن گیر ویلیام فرد کین" هم تکرار شد. این چیزها را نباید دست کم گرفت! دوستی دارم که ۴۰ سال را رد کرده ولی تنهایی در شب میترسد چونکه در کودکی معلم مهدکودک او را در زیرزمین تاریک مهد زندانی میکرده است! این ترس مرضی بعدها سبب علاقه ام به جرم شناسی هم شد و نوعی ماخولیای خواندن پروندهها را در من پدید آورد و شاید بدون اغراق صدها ساعت مطالعه روی این چیزها کردم که عادتا موجب ترس است و برای یک ادبیاتی خیلی احساساتی مثل من محل اعجاب اطرافیان است که مرد حسابی تو "برزیگری بیلت آید بکار!" چکار به کار "تد باندی" و "جفری دامر" و "جک ریپر" و بقیه مجانین داری!در هر حال تخم این کشش لامبروزویی را در وجودم احتمالا همان صحنه هزاردستان کاشت و با اینکه شخصا خودم را در این چیزها آدم شجاعی نمیدانم و شاید ترسو هم باشم هنوز حتی در خواندن تاریخ دنبال زیر بغل مار و فلان کفتار و این چیزهای عجیب غریبم که دخلی به جرم شناسی داشته باشد! وقت آن است از آب گل آلود ماهی تاریخی بگیرم و به ماجرایی در تاریخ معاصر اشاره کنم که شاید الهام بخش علی حاتمی هم بوده باشد! "باقر عطیفه" پلیسی بود که دکتر مصدق او را ارتقای شغلی داد و البته بعد از کودتا حسابی برایش انگشت به شیر زدند تا دیگر دنگش نگیرد و نقش پلیس خوب را بازی نکند! اما او برادری دیگر به نام کاظم داشت که سروان آگاهی بود و رئیس کلانتری ۱۱ تهران! او هم که تازه از پلیس راهنمایی به جرگه آگاهیچیها پیوسته بود در جریان اعتصاب کارگران کشتارگاه در اردیبهشت ۳۸ یا به روایتی حین گشت خیابانی متهمی را بازداشت کرد. از آنجا که صفرکیلومتر بود و ناآگاه به شرط احتیاط! بدون دست بند و بازرسی بدنی مردک را چپاند توی صندلی عقب جیپ و خودش جلو نشست! چند متری که ماشین حرکت کرد متهم با یک کارد سلاخی سر جناب سروان را گوش تا گوش برید و یکی از عجیب ترین پرونده های جنایی ایران را به وجود آورد! در همان سال دولت که از این قتل مانند مردم به شدت متاثر شده بود برای خانواده سروان عطیفه قانونی گذراند که علاوه بر مستمری عادی مستمری دیگری نیز به آنها تعلق گیرد! شاید اگر جناب سروان هم کمی احتیاط مرضی میداشت چنین بلایی بر سرش نمیآمد هرچند با این سر بریده شدن جایی برای خودش در تاریخ وا کرد . اگر عادی بازنشست میشد و میمرد راحت فراموش میشد!
بر آن سریر سر بیسران به تاج رسید
تو تاج بر سری ار سر فرو نهی عمدا
سر است قیمت این تاج گر سرش داری
به من یزید چنین تاج سر بیار بها
محمّدامین احمدپور
@savadvabayaz | سواد و بیاض
Post #463
2.39K
Telegram سواد و بیاض
- ❤ 20
- 👏 9