روزهای اجباری مثل هم است! حوصله سر بر و تکراری! یا در صبحگاه باید سیخ وایسیم و لاطائلات فرمانده و جانشین را که گاه فاز مارکوس اورلیوس و معلم اخلاق بودن بر میدارند بشنویم یا در کلاس های بیفایدهای که چارتا درجه دار برگزار میکنند شرکت کنیم! هر کدام از کلاسها یک جور عجیب است. برای نمونه در کلاس جنگ افزارشناسی چه میگذرد؟طرف ۲۰سال سابقه دارد و هنوز نمیداند لوله گرینوف را چگونه باز میکنند! هرچه با لوله سلاح کشتی میگیرد افاقه نمیکند. برای آنکه ضایع نشود میگوید اسلحه روغن نخورده و همین دستمایه تمسخرش تا پایان دوره میشود! سربازی لوله را به سهولت باز میکند و پوزخندی بر لبش میآید.حالا فرصت خوبیست تا بچهها کمی سر به سر طرف بگذارند. یکی میگوید جناب سروان از مرخصی بیایم برایت روغن فرد اعلای گرینوف سوغات میآورم! دیگری میگوید روغن اصلی از کجا گیر میآید؟بقیه از خنده ریسه میروند و سرکاراستوار که تازه کم کم دستگیرش شده ایستگاهش را گرفتهاند با عصبانیت چند تا فحش میدهد! حوصله نداشتم به طرف بگویم آنچه به اشتباه گرینوف میخوانی در واقع تیربار pkm است و تیربار گرینوف یا SG-43 Goryunov مربوط به جنگ جهانی دوم است و دخلی به این یکی ندارد. کلاس حفاظت اطلاعات هم بیشتر با پرکردن فرمی سپری میشود تا بدانند کدام فامیل و آشنای طرف پاسپورتش مهر خورده و به خارج رفته است! ظاهرا هر کس پایش از مرز ایران خارج شده باشد به نوعی جاسوس بالقوه است!در روزگاری که صدها ماهواره جاسوسی میتوانند عکسهای دقیقی با دقت یک متر و کمتر بگیرند هنوز پاشنه در پادگان آقایان بر روی فقط گوشی آنالوگ و لمسی ممنوع میچرخد! نمیدانند که آنچه سرباز را سرباز بار میآورد حس وطن دوستی است و وطن اگر وطن باشد لامحاله هیچ کس نه به آن خیانت میکند و نه از آن دل خواهد کند. پادگان در هر حال فضای خوبی ندارد و حتی آوردن کنسرو به داخلش ممنوع است چرا که میترسند یک هالوپشندی خودش را با لبه تیز آن بکشد! عقل آقایان را ببین! خوب هزار جور راه کشتن دیگر هست کما اینکه در همین پادگان چندجور خودکشی گوناگون دیگر هم شاهد بودیم و انگیزه اغلب مرخصی نرفتن و فشارهای خانوادگی بود. اکثرا سربازها فقیرند و جیبشان مثل قلب مومن خالیست! جز من و پنج شش نفر دیگر که با صنار سه شاهی برایشان بورژوا محسوب میشویم! یک شب که بر روی تختم مثل اصحاب کهف خوابیده بود رندی دست در کیسه ما کرد و ۱۰۰هزار تومان را برد! حلالش کردم حتما نیاز داشته ولی کاش به خودم میگفت و دست به این کار نمیزد! خود را به تخرخر زدم و مطلب را درز گرفتم که طرف از چوپیچه ناراحت نشود هنوز مقداری مایه تیله هست که بتوان کیک و دلستری از فروشگاه پادگان خرید که البته مثل بقال خرزویل هیچ چیزی هم ندارد! اگر فراغتی دست دهد گاهی تنها تا زمین خاکی ورزش میروم و چند آیه تلاوت میکنم منتهی با این وضع تغذیه و دوسه بار آنفلوانزا و زکام حسابی تلنگم در رفته و موش میتواند بلغور از ..نم بیرون بکشد! با این ناتوانی نمیتوان تلاوت کرد. چیزی هم نیست که علی الاقل یک منشاوی گوش بدهیم و باطری خاطر شارژ شود!
در حیاط آسایشگاه عصرها عده ای والیبال بازی میکنند! روزهایی که افسر شب بهرام آبادی یا رنجبر است بچهها شادترند لابد چون این دونفر اخلاقشان خوب است یا با بچه ها مهربان ترند.ستوان بهرام آبادی گاهی با من حرف می زند و متعجب است که چرا برای سربازی به سپاه نرفتم و امریه نگرفتهام!...ادامه دارد
محمّدامین احمدپور
@savadvabayaz | سواد و بیاض
Post #459
2.06K
- 👍 23
- ❤ 9
- 👏 4
- 🥰 3