برای کسی است که فکر میکنم در ایام دانشجویی دوستش داشتم ولی جسارت گفتنش به او هیچ گاه دست نداد!
دلم اسیر نگاهت شدست و میدانی
بیا که دل شده بی تو شبیه زندانی
هزار دوست تو را در درون خانه دل
چه میشود که کنی دعوتم به مهمانی
چگونه وصف کنم بیقراریم ای دوست
چو قایقی وسط یک خلیج طوفانی
من آن درخت تکم در میان ریگ کویر
که سالهاست نشسته به عشق بارانی
بس است دیگر آخر چقدر صبر کنم؟
بر این فراق جگر سوز و اشک پنهانی
از ابتدا که شدم مبتلات دانستم
که نیست هیچ مرا از غم تو پایانی
کدام نسخه بگیرم من از کدام پزشک؟
برای درد چنین لاعلاج درمانی
درون فکر تو رفتن چه سخت و شیرین است
شبیه فهم جدیدی ز شعر خاقانی
تو عار داری شاید که من ز کرمانشاه
شدم فریفتهات ای نگار تهرانی
تو سالهاست که سامان گرفتهای من چه؟
ببین که نیست مرا هیچ گونه سامانی!
غزل بس است که من خسته و تو خاطر جمع
چه سود حاصلی از شعر در پریشانی!
۱ آبان ۱۴۰۴
محمّدامین احمدپور
@savadvabayaz | سواد و بیاض
Post #452
1.75K

- ❤ 45
- 🥰 5
- 👏 3