"دکتر جوزف بل" یک پزشک و جراح اسکاتلندی و استاد "سِر آرتور کانن دویل" بود. شخصیت شرلوک هلمز در واقع بیش از هر کس الهام گرفته از هم او بود زیرا به گفته کانن دویل، استادش در بیمارستان غیبنما شده بود و مانند جام جم خصوصیات هرکس که مراجعه میکرد را بدون آنکه حرفی بزند به دانشجویان میگفت. مثلا از روی فرم راه رفتن طرف می گفت او ملوان است و سپس از روی خالکوبیهای بدنش استنتاج میکرد که چهها کرده و چه سفرهایی رفته و در نهایت برای چه بیماری و مرضی مراجعه کرده است. جوزف بل با این ویژگیها حتی در حل چند پرونده پلیسی هم به قانون کمک کرد.
گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما می باش
شبیه این شمّ پلیسی و علم الفراست داشتن شرلوک هلمزی را در حکایاتی از رضاشاه هم میبینیم که گاه بر صواب و گاهی بر خطا رفته است. نخستین مورد آن مربوط به وقتی است که تصویر "میرزا حسین سپهسالار" را در کاخ میبیند. "سلیمان بهبودی" این ماجرا را چنین نقل کرده:
"رضاشاه برای بازدید به عمارت برلیان و عمارت عاج که فعلاً سفرهخانه میباشد تشریف بردند. در ضمن این بازدید بود که دستور فرمودند متخصص بیاید و تابلوهای نامناسب را که به دیوارها نصب است جمعآوری کند و در هر محلی چند تابلو نفیس بگذارد. ضمن دیدن تابلوها چشمشان به تابلویی خورد این تابلو شخصی را با لباس رسمی و نشانهای زیاد نشان میداد از صدیق همایون توفیق سؤال فرمودند: این تابلو از کیست؟ جواب داد تابلو از مرحوم میرزا حسین خان سپهسالار است. به محض شنیدن این نام جلو رفتند در قیافه او دقت کردند و فرمودند: از دماغت پیداست که مرد بیکارهای بودی و سالها جلو پیشرفت مملکت را گرفتی!بعد فرمودند از این قبیل تابلوها هرچه هست جمع آوری کنند!"
بر خلاف نظر رضاشاه که حتی بعد از اشاره اطرافیان به نام سپهسالار او را نمیشناسد وی ابدا مرد بیکارهای نبود و سند این گفته مسجد و مدرسه سپهسالار است که هم امروز موجود است.
یاد آن قصر بلندی که به صد خون جگر
من بنا کردم و کندی تو ز بنیاد بخیر
البته اگر قرارداد رویتر را هم به یاد بیاوریم که جناب سپهسالار بانی آن بود کم و بیش رضاشاه با وجود بیاطلاعی عجیبش از امضا کننده آن خیلی هم بی راه نگفته است. حکایت دوم مربوط میشود به وقتی که شاه برای بازدید از املاک لوطیخور کردهاش به گرگان میرود. روزی که وارد گرگان شد به رسم مالوف مملکت ملخ زده ما همه رؤسای ادارات، اسموکینگ بهتن برای بازدید شاه حضور یافتند. اشخاصی که زوری گیوه و کلاه نمدی را درآورده بودند و فکل و کراواتی شده بودند و لباسها به تنشان زار میزد.
چرا پیچد مگس دستار فوطه
چرا پوشد ملخ رانین دیبا!!
رضاشاه از مقابل صف مدعوین عبور میکرد و در صورت لزوم استاندار آنها را معرفی میکرد. وقتی شاه به شخص گاوپیکرِ تپل مپلی رسید پیش از اینکه استاندار او را معرفی کند خود شاه گفت:" تو حتما رئیس دارایی هستی؟!و آن شخص گفت بله قربان! سپس شاه به فرد زار و نزار رنگ پریدهای اشاره کرد و گفت: تو هم حتما مدیر فرهنگی!؟و باز شخص مورد نظر تصدیق کرد. البته این حکایت علاوه بر شرلوک هلمز بودن شاه گویای وضع فرهنگی ایران است که از صد سال پیش تا امروز و چه بسا پیش از آن تغییر نکرده و اهل فرهنگ همیشه بدبخت بیچاره و مفلوک بوده اند!
رنگ زرد و جسم لاغر بایدت گرعاشقی
جسم رافربه به سان گاو پرواری مکن!
محمّدامین احمدپور
@savadvabayaz | سوادو بیاض
Post #451
1.82K
Telegram سواد و بیاض
- 👏 24
- ❤ 9