پنج مخمس تضمین بر غزلیات صائب
اثر توفیق کشمیری
#محمدعلی_شیوا
بخش دوم
۱
نیست کس از کس، ز لطف کم، به برگ و سازها
گر همه مور است دارد بر سلیمان نازها
پشّۀ ناچیز استغنا زند بر بازها
ای تو را در سینۀ هر ذره پنهان رازها
در میان مهر خاموشی گره آوازها
ای بسا سرگشته کز سعی فلک گو بردهاند
پای همت در طلب بر کارشان افشردهاند
ره چو آخر شد، به گام اولین برخوردهاند
در تلاش جستجویت سر به هم آورده اند
مقطع انجامها و مطلع آغازها
جز دم افسرده با صبح گریبانچاک نیست
دیدۀ خورشید را بینایی ادراک نیست
ماه هم آیینهاش از رنگ کلفت پاک نیست
یک دلی بیدار در نه پردۀ افلاک نیست
پردۀ خواب است گویا پردۀ این سازها
ای فروغت آفتاب و مه جهان قدس را
آب از لطف تو در جوی گلستان قدس را
بر درت فخر از زمینی آسمان قدس را
در زمینبوس جلالت طایران قدس را
آه خونآلود گردد رشتۀ پروازها
تاج و تخت و ملک و دولت با نگین جم نماند
در بساط سینۀ توفیق درد و غم نماند
مایۀ بخشش به جیب همت حاتم نماند
در رگ کان گوهر و در چشم دریا نم نماند
خامۀ صائب همان در پرده دارد رازها
2
منشور بهاران به چمن میرسد امروز
از جان خبری سوی بدن میرسد امروز
از عالم سِر فیض سخن میرسد امروز
پیغامی از آن غنچه دهن میرسد امروز
خوشحالیی از غیب به من میرسد امروز
بس جوش شکفتن متوجه به درون است
در پیکر من موج گل است آنچه که خون است
این مایه مسرت ز حد نامه برون است
این شادی از اندازۀی پیغام برون است
بو با دل و دلدار به من میرسد امروز
•(گنجور: بوسی ز لب یار به من میرسد امروز)
یادش کنم، از یاد رود خط نکویان
نامش برم، از نام فتد سنبل و ریحان
یک نفحۀ مشکش کشد ار سر به گریبان
مغز دو جهان را کند از عطسه پریشان
این نافه کزان ناف ختن میرسد امروز
•(گنجور: این نافه که از ناف ختن می رسد امروز)
زآشفتگیی کان ز صبا روی نموده است
از نالۀ بلبل که دل تاب ربوده است
از دیدۀ شبنم که همه شب نغنوده است
زآغوش وداعی که گلوار گشوده است
پیداست که گلچین به چمن میرسد امروز
•(گنجور: زآغوش وداعی که گل و لاله گشوده است)
پیش آمده هر هیچمدان از سخن پوچ
مقدار سخن مانده نهان از سخن پوچ
عالم شده بزم هذیان از سخن پوچ
حمام زنان گشته جهان از سخن پوچ
گوشِ که به فریاد سخن می رسد امروز
•(گنجور: حمام زنانه است جهان از سخن پوچ)
در دهر مپرس از سخن و حال سخنور
زین قوم حسدپیشۀ بیمغز و سبکسر
بحثی است که صد بار فزون است ز خنجر
دخلی است که بسیار ز خرج است گرانتر
چیزی که به ارباب سخن میرسد امروز
راه سخن آن روز که دادند نشانم
توفیق سپرده به کف صدق عیانم
هرچند که بر دار کشند اهل جهانم
صائب نرود جز سخن حق به زبانم
پیمانۀ منصور به من میرسد امروز
3
یک جلوه است عالم قدس از ظهور عشق
هست آسمان زمین ز برای سرور عشق
بی خضر جذبه نیست میسّر حضور عشق
نتوان به پای سعی رسیدن به طور عشق
خوابیده تر ز زلف بود راه دور عشق
گر عشق پای سعی ز دامن برون کند
خاک جهان به کاسۀ چرخ نگون کند
عاشق کجا گرانی دردش زبون کند
دست ستیزه در کمر بیستون کند
در هر سری که هست می تازهزور عشق
یوسف نیامدی به سلامت ز چه برون
از پردۀ محاق نمیرفت مه برون
سالم که بازجَستی از این دامگه برون؟
از ظلمت وجود که می برد ره برون؟
گر شمع پیش پای نمیداشت نور عشق
گر جان به درد هجر سپارند عاشقان
گر مستِ ذوقِ وصلِ نگارند عاشقان
گر بیقرار و ور به قرارند عاشقان
سیری ز شغل عشق ندارند عاشقان
چون آب شور تشنگی افزاست شور عشق
آن کس که در طلب می شوقش به سر زند
دامن به همعنانی توفیق بر زند
گر موج از هوا همه تیغ خطر زند
گر جای خار نشتر الماس سر زند
صائب نمی کشد قدم از راه دور عشق
4
باز از هر سر مو شوخی مژگان شدهای
رخنه در دینفکن، آشوب دل و جان شدهای
رهزن صبر و شکیب، آفت ایمان شدهای
شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شدهای
چشم بد دور که سرفتنۀ دوران شدهای
زاهد از سبحه چه با خود شمرد، میدانی
مست پیمانه به یاد که خورد، میدانی
چشم عاشق به هوای که پرد، میدانی
هرچه در خاطر هرکس گذرد می دانی
خوش ادافهم و ادایاب و ادادان شده ای
•(گنجور: هرچه در خاطر عاشق گذرد میدانی)
گشت دستانزن اگر مرغ چمن نشنیدی
گر غزلخوان شده «سعدی» و «حسن» نشنیدی
گرچه شعرم همه سحر است، ز من نشنیدی
تو که هرگز سخن اهل سخن نشنیدی
چون سخنساز و سخنفهم و سخندان شده ای؟
شوکت حسن تو را آینه حیرتزدهای است
جم ز انگشتری لعل تو حسرتزدهای است
با جمال تو منوچهر خجالتزدهای است
یوسف از قافلۀ حسن تو غارتزدهای است
به دعای که چنین صاحب سامان شدهای؟
یاد روزی که به جز شرم نبودت آئین
همه طور تو به قانون حیا بود قرین
نزدی حرف لبت جز به مقام تمکین
بود آواز تو چون خندۀ گل پردهنشین
چه ز عشاق شنیدی که نواخوان شدهای
@SaebTabriziResearch
Post #441
195