انسداد افق آینده در ایران
۲ از ۵
۲. انسداد آینده بهمثابه بحران مولد و فرابخشی
اهمیت انسداد افق آینده در آن است که برخلاف بسیاری از بحرانهای بخشی، صرفاً به یک حوزه مشخص محدود نمیشود و بر ظرفیت جامعه و نظام حکمرانی برای مواجهه با سایر مسائل نیز اثر میگذارد.
برای فهم این ویژگی، باید میان سه دسته بحران تمایز قائل شد:
بحران حال: ناتوانی در حل مسائل جاری و مدیریت مؤثر منابع، نهادها و روابط اجتماعی؛ مانند تورم، ناترازیهای اقتصادی، کاهش کیفیت خدمات عمومی و ناکارآمدی نظام اداری.
بحران گذشته: ناتوانی در ایجاد روایت و فهم مشترک از تجربه تاریخی، دستاوردها، ناکامیها و مسیر طیشده و در نتیجه، دشواری شکلگیری توافق درباره میراث تاریخی و معنای آن.
بحران آینده: ناتوانی در تولید و تثبیت تصویری باورپذیر، مطلوب و دستیافتنی از فردای جامعه و ایجاد اراده جمعی برای حرکت به سوی آن.
این سه بحران به یکدیگر مرتبطاند، اما بحران آینده از ویژگی متمایزی برخوردار است: میتواند ظرفیت مواجهه با بحرانهای حال و گذشته را نیز کاهش دهد.
بخش مهمی از اصلاحات ساختاری مستلزم پذیرش هزینههای کوتاهمدت برای دستیابی به منافع میانمدت و بلندمدت است. این امر زمانی امکانپذیر میشود که جامعه به وجود یک مقصد مشترک، امکان حرکت به سوی آن و توزیع نسبتاً منصفانه هزینهها و منافع اطمینان داشته باشد. در غیاب چنین افقی، پذیرش هزینههای اصلاحی دشوارتر میشود؛ زیرا جامعه دلیلی قانعکننده برای تحمل دشواریهای امروز در ازای دستاوردهای نامطمئن فردا نمیبیند.
از این منظر، انسداد آینده نهتنها پیامد ناکارآمدیهای موجود، بلکه یکی از عوامل بازتولید آنهاست. به بیان دیگر، فقدان افق آینده، ظرفیت حل مسائل امروز را نیز تحلیل میبرد.
۳. سازوکارهای اجتماعی و سیاسی بازتولید انسداد آینده
انسداد افق آینده را نمیتوان صرفاً به مجموعهای از تصورات ذهنی یا نگرشهای بدبینانه در جامعه تقلیل داد. این پدیده در پیوند با ساختارهای عینی، تجربههای زیسته و سازوکارهای نهادی بازتولید میشود.
دستکم پنج سازوکار در این زمینه قابل شناسایی است:
نخست؛ انباشت مسائل حلنشده و فرسایش اعتماد به تغییر : تداوم مسائل مزمن و تجربه مکرر ناکامی در حل آنها، بهتدریج ادراک عمومی از امکان اصلاح و تغییر را تحت تأثیر قرار میدهد. در این وضعیت، مسئله از یک مشکل مشخص فراتر میرود و به تردید درباره توانایی نظام حکمرانی برای ایجاد تغییر مؤثر تبدیل میشود.
دوم؛ گسست میان وعدههای رسمی و تجربه زیسته جامعه : هنگامی که میان اهداف اعلامشده در اسناد و سیاستهای رسمی با واقعیت زندگی روزمره مردم فاصله معناداری وجود داشته باشد، اعتبار وعدههای آیندهنگرانه کاهش مییابد. تکرار اهداف بلندپروازانه بدون تحقق متناسب آنها میتواند به تضعیف سرمایه نمادین اسناد و برنامههای رسمی منجر شود.
سوم؛ غلبه منطق مدیریت روزمره بر حکمرانی آیندهنگر : تراکم مسائل فوری، محدودیت منابع و فشارهای سیاسی و اقتصادی میتواند نظام حکمرانی را به سمت تصمیمات کوتاهمدت و واکنشی سوق دهد. در چنین شرایطی، تصمیمگیری به جای آنکه در چارچوب یک مسیر راهبردی و مبتنی بر اولویتهای بلندمدت صورت گیرد، به مدیریت مستمر وضعیت اضطراری تقلیل پیدا میکند.
چهارم؛ فردیشدن راهبردهای مواجهه با آینده : هنگامی که آینده مشترک باورپذیری خود را از دست میدهد، افراد و خانوادهها ممکن است بیش از گذشته بر راهبردهای فردی سازگاری، حفاظت از منابع و کاهش مخاطرات شخصی تمرکز کنند. در چنین وضعیتی، افق برنامهریزی خانوادگی، اقتصادی و شغلی کوتاهتر میشود و تمایل به مشارکت در پروژههای جمعی و بلندمدت میتواند کاهش یابد.
پنجم؛ تشدید شکافهای اجتماعی و سیاسی در تعریف آینده مطلوب : تعارض میان روایتهای سیاسی و اجتماعی از آینده کشور، در صورتی که فاقد سازوکارهای مؤثر گفتوگو و توافقسازی باشد، امکان شکلگیری یک افق مشترک را محدود میکند. در این وضعیت، آینده به جای آنکه موضوعی برای همکاری اجتماعی باشد، به یکی از عرصههای بازتولید تعارض تبدیل میشود.
حاصل تعامل این سازوکارها، شکلگیری چرخهای بازخوردی است که در آن، انباشت بحرانهای حال به کاهش اعتماد منجر میشود؛ کاهش اعتماد، باورپذیری آینده را تضعیف میکند؛ تضعیف باورپذیری، مشارکت و سرمایهگذاری بلندمدت را کاهش میدهد و این کاهش مشارکت نیز ظرفیت تحقق تغییرات ضروری را محدودتر میسازد.
#حکمرانی_شایسته
#پسا_جنگ
#آینده
#انسداد_آینده
#خط_سبز
@sabzkhat
Post #2300
16