.
داخل کابین سه دراز کشیده بودم روی تخت تا جلسه آخر فیزیوتراپی گردنم را انجام دهم. خانم شریفی داشت الکترودهای مریض کابین بغلی را نصب میکرد. صدای زن سالمند را میشنیدم. داشت درباره اوضاع زانوها توضیح میداد که ناگهان زد زیر گریه!!!
پسرم همه این دردها را داشت، یکبار هم آخ نگفت... صدای هق هق بلند شد. خانم شریفی رفت لیوان آب آورد، دکتر هم از اتاق معاینه آمد سراغ زن سالخورده تا او را دلداری بدهد... زمان خیلی کوتاهی طول کشید تا او آرام شد. خانم شریفی تجهیزات را وصل کرد و کم و زیاد جریان فیزیوتراپی را با او هماهنگ کرد و آمد سراغ من...
هات بگ را گذاشت روی گردنم، و لرزش ها شروع شد... اولین بار در عمرم بود که فیزیوتراپی میکردم. جریان برق عجیبی به عضلات گردن و کتفم وارد میشد. کیف میداد، شبیه مشت و مال و ماساژ حسابی حالم را جا میآورد و آن روز جلسه دهم ( آخر ) بود.
به محض اینکه چشمانم را بستم، زن سالمند کابین کناری دوباره شروع به شکایت و ناله کرد. " پسرم در غربت مُرد... هواپیما نبود بروم. " انگار میدانست یک متریاش من به حرفهایش گوش میدهم. " نوهام و عروسم بلیط ترکیش برایم گرفتند ولی من کجا میتوانم زمینی تا ترکیه بروم. "
من در خیالم پسرش را میدیدم که یک چشم به اخبار دارد و دنبال راهی میگردد با مادرش تماس تلفنی بگیرد. " برلین کجا، یوسف آباد کجا؟ بمبها میریزند، اینترنت قطع است، تلفن قطع است، مامان من دارم میمیرم کاش قبل از مرگ ببینمت، یا صدایت را بشنوم، تماس تصویری که از آن منزجر بودم شده آرزو... "
احتمالا پسر سرطان داشت یا نمیدانم چه...
گردنم بهتر شده، دکتر یحیایی میگوید دو ماه تمرینات ایزومتریک گردن انجام بده، دیسک گردن خفیف داری ولی هنوز نیازی به ام آر ای نیست... گزارش پزشک و فاکتور را برای بیمه تکمیلی از خانم شریفی می.گیرم، گردنم بهتر است ولی فکرم مانده پیش مادری که پسرش در غربت مرده است. مچ پاها، زانوها و دستانش درد میکند...
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
Post #1718
2.21K
- 💔 88
- 😭 25
- ❤ 12