"اشراق؛ چیزی شبیه به وداع"
شهریور پارسال، دمدمههای یک غروب، آنِ سیگار کشیدنای در خلوت، جملهای عارض شد بر من؛ نوشتام. "اشراق" شد. فرمای که از آن پس، خودش را بر من تحمیل کرد و در سطح نوشته نماند. آن آفوریسمها، اساس زندگیام را دگرگون ساخت. مانیفست و جهانبینیام را در فشردهترین حالتای که تواناش را داشتام، بر صفحه رقم زدم. آن زمان، همهچیز سر جای خود بود. یا گُمان من این بود که همهچیز سر جای خود است. امید بود، آرزو بود، آینده وجود داشت، توان و شور و خیال، هم. به آن تنها مخاطبای که داشتام، گفته بودم: «اگر این اشراقها برسه به صدتا، مجموعشون میکنم توی یه کتاب منتشر بشه. اما بعید میدونم برسه به اون تعداد.»
رسید. دیشب صدمین اشراق در کانال منتشر شد. اما هنوز تعدادی باقی مانده، تعدادی را هم باید بنویسم. از عشق، از درد، از جوانمردی، از مرگ.
خنده میآرد مرا که در "سیاهی اندر سیاهی" از "نور" نوشتام. "اشراق"، پارادوکس شیرینای بود.
مدتای، این مثنوی تاخیر خواهد شد. سکوت در پیش است. اشراقای در کانال نمینشیند. اما روزی که بازگردم [اگر زمانای باقی مانده باشد] از سر خواهم گرفت این سلسله نوشتهها را. و روزی، یکجا، منتشر خواهد شد. آخر قول دادهام. و به قول رفیق: «دوستان وفا به "سر" بَرَند.»
رضا مقصودی
شانزده مهر سال پنج
#اشراق
@Ri_sheh
Post #2181
298