پیر را گفتایم: «عمر ما با تو گذشت. اما هرگز، دست فرانیاوردی به مناجات. باری دعایمان کن.»
گفت: «نشاید.
مُقارنِ ایامِ خطیبی و کاتبی، در طلوع ماه، راه میسپردم. بر درختای مواجهت کردم. جوانای مست، مستغرقِ خونِ خویش، در پای آن اوفتاده بود. نزدیک شدم تا تیمار بدارماش.
گفتام: دست به من ده.
گفت: برو شیخا که دستگیری، کار تو نیست.
پرسیدم او را چه حال رفته؟
گفت: خلق به لطف، بِنْواختهاند مرا. مطرود اَم. اما، شاکر. و در حقشان دعاگوی.
گفتام: تو را هم مگر خدا ای هست؟
گفت: نه او که خدای توست.
سکوتای افتاد. گوش نزدیک دهاناش بردم.
مات و ماتمزده، زیرِ لب میگفت:
"ای میرِ دستاردار!
ای دلیرِ رقصیده بر دار!
ای پیر!
ای آشنای دیر!
ای نورِ نور!
ای یارِ یار!
مولای نور و نار و یار!
شاهِ کرمدار!
آن که پای ما بست،
جانِ ما خَست،
دستِ ما شکست،
ره زیرِ پایاش هموار کن.
جاناش بساز.
دستاش بگیر.
غریب و رنجورم،
بیپناهِ شبِ دیجورم،
ز خویش، مستورم،
رحمای بدار و درد از من مَگیر؛ که بیدردی را درمان مَباشد.
آتش از جاناَم مَسِتان، که نسوختن از یاد بِبُردهام.
این درخت، مَرکبِ وصلِ من کن. و بدان، تن، بر موریانه و مور، حلال کردم."
رعشهای بر تن و جانمان دوید. دانستایم از اَبدال و اوتاد است. بر دامناش آویخته به التجاء، خواستایم ما را دعا ای بکند. گریان، دست فراز کرد. گفت: کاش در قُمار نبازی.
صفیر اش، زمین و آسمان لرزاند.
پلک بر پلکاش افتاد.
وز تنِ ما، روح برون شد.
از آن دَم سوگند بهجای آوردم دعا ای نکنم. اگر که دعا، آن بود که بر زبان او جاری شد.»
جملگی خاموش شدیم.
ر.
#اشراق
@Ri_sheh
Post #2180
434