پیر، چندین گاه، فروبستهلب از طعام، مُجاورِ برکه، خیره بر آب و زانو بر خاک، بنشسته بود؛ به التماس، همی نجوا داشت: «از من بُگذر. حلالام کن. میکُشَدَم شرم. حلالام کن.»
مقصود بپرسیدیم. مژگان بر سَریان سرشک بست و بُریده گفت:
روز، نیمه گشته بود که برخاستیم به طبخ خوراک. آتش بر هیمه کردیم و تاوهی ماهی بر فرازش. فارغ شدیم، تا به خویش بپردازیم. ندا ای آمد به خواندن ناممان. کس در خانه نبود. چندباره صدایمان زدند. دریافتایم از میان شعلهها، آن ماهیِ بریانشده، ما را مخاطب دانسته:
«شنیدستیم که نیکمرد ای. تو را خوانِ کرم گسترده است و دستای بخشاینده. پیش از دندان بر تن ما فشردن، عیّاری کن، اندکای بر این روغنِ داغ درون ظرف بیاَفزای. تا بار دیگر، شناکنان، غوطهور باشیم. کُشتهی ما نیز در خیال دریاها است.»
سرافکنده از خِجلَت، آنچنان به درد گریستایم که خون بر رخمان چکید.
رفیقان! نیک بنگرید. این ما ایم. ما لاشهخواران. ما جانسِتانان. ما که عمر خود بر جنازهها بنا کردیم. ما که خون در حلق فرو میکنیم و مرگ میبلعیم.
حقا که روا نیست هرگز روی زندگی دیدنمان.
ر.
#اشراق
@Ri_sheh
Post #2175
895