تلخام [تو فکر میکنی مثل همیشه] و گرفتهام. نه جدایی من از یک خاکِ معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدا و گرهخورده و پر از یأس. غم سنگین سمجای تمام ذهنام و حتی حس میکنم خون و استخوانام را اشغال کرده است. و عمیقا نمیدانم چه غمی. امّا حس میکنم؛ غم جدایی. غم دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدایی تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوری انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافهای نشستهاند و فقط به اندازهی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کردهاند و از پیادهرو میگذرند. و دوری من و تو با همهی یادهای تپندهی نزدیک. و بازهم با این همه نمیدانم چه غمای. غم یک غبن. غبنای چارهناپذیر. غم خطاکاری ذهنی. غم خطازدگی.»
حرفهایی با خودم میان راه
بهمن فرسی
#متن
@Ri_sheh
Post #2171
831