- آنچه ما معمولا مرگ طبیعی، بهمثابه رخدادی خاص، مینامیماش، در سطح سلولی چیزی نیست جز مرحلهی پایانیِ فرایندی مادامالعمر.
- ما حقیر و هراسان و نادانایم.
- تصمیم خاتمه دادن به زندگی خود، کاملا بیرون از مدار امور معمول است.
- کسای که خودکشی میکند، عملا "هیچ چیز" از این دنیا نمیخواهد.
- آیا مجبوری به زندگی ادامه دهی؟ آیا فقط چون زمانای بودهای، مجبوری همیشه باشی؟ کسانی که خودکشی میکنند، درست در لحظهی قبل از اقدامشان، نسخهای را که طبیعت برایشان پیچیده، ریزریز میکنند و آن را زیر پای تجویزکننده نامرئیاش میاندازند.
- پذیرش رغبتآمیز مرگ کافی نیست، بلکه اگر لازم باشد حتی باید مرگ را انتخاب کرد و به اجرا گذاشت.
- هر صبح که از خواب بیدار میشویم، فقط یک آن، کوتاهترین لحظهی ممکن، حافظهمان سرجایاش برنگشته. هنوز خودمان نیستایم، چون قصهای نداریم تعریف کنیم. در این مرحله، هر کسای میتوانیم باشیم اما دقیقا در آن یک لحظهی کوتاه، هیچ کسای نیستایم. صفحهای سفیدیم در انتظار این که دستای چیزی بر ما بنویسد. حافظهمان که کمکم برمیگردد، یادآوری چیزهای مختلف شروع میشود: جایی که هستایم، اتفاقهای پیش از خواب، کاری که بلافاصله باید بکنیم و کارهای دیگرِ روزی که در پیش داریم. با بازگشت خاطرهی همین چیزها، دوباره خودمان میشویم و آرام آرام قصهای ساخته میشود. وقتای همهچیز سر جایاش قرار میگیرد و قصه کامل میشود، میتوانیم بگوییم به زندگی برگشتهایم. حالا یک "خود" داریم. صفحهی سفید با قصهی ما پر شده. ما "قصهی خودمان" هستایم.
باختن از مرگ/ جلد چهار از مجموعهی "در ستایش شکست"
کاستیکا براداتان
رویا پورآذر
#متن
@Ri_sheh
Post #2168
770