- به من بگو تعریفات از شکست اجتماعی چیست تا من برایات چیزهایی دربارهی خودت بگویم. چیزهایی دربارهی بزرگترین رویاها و بدترین ترسهایت.
- خودنقضگری نقص به حساب نمیآید. بلکهی نشانهی ذهن زنده است.
- خودِ وضعیت انسانی، پروژهای شکستخورده است.
- در جهانای بیمعنا، اصلا و ابدا هیچ دلیلای برای انجام دادن هیچ کاری وجود ندارد.
- دانشگاه نهادی نه فقط بد، بلکه مطلقا شرارتآمیز است. عاملِ مرگ روح. چیزی که اگر زندگی درونیتان ذرهای برایتان اهمیت داشته باشد، از دستاش فرار میکنید.
- انحطاط چنان پیش رفته که دیگر هیچچیز را نمیشود نجات داد، مگر شاید ظواهر را.
- هیچ تراژدیای بزرگتر از افت جایگاه اجتماعی نیست و ما هر کاری میکنیم تا دچارش نشویم. آنقدر کار میکنیم تا بمیریم. و اگر هم در این مسیر از پا درنیامدیم، آنقدر خرج میکنیم تا بمیریم. دقیقا همان کاری که نظام از ما میخواهد.
- مایهی تباهی ما همین است. عطش سیریناپذیر ما برای موفقیت اجتماعی، وسواسمان دربارهی رتبه و درجهبندیها، اضطرارمان برای هر چه بیشتر پول درآوردن صرفا برای آن که بتوانیم بیشتر خرج کنیم، در نهایت ورشکستهمان میکند. ورشکستهی اخلاقی، معنوی و حتی مادی. از بیرون شاید موفق و مرفه و شاد به نظر برسیم ولی از درون تهی هستایم. پوستههایی متحرک. زندگیهایمان به همان اندازه که فریبندهاند، توخالیاند. ما جدا مریضایم و بهشدت نیازمند درمان.
- هر سنت معنوی ارزشمندی، بیعملی را، به شکلای از اشکال، برای دورههایی کوتاه یا بلند، بهعنوان راهای به سوی مکاشفه توصیه میکند.
جماعت بازندگان/ جلد سه از مجموعهی "در ستایش شکست"
کاستیکا براداتان
کیوان سررشته
#متن
@Ri_sheh
Post #2167
695