اگر بتوان با کسی مخالف بود یعنی قبل از مخالفت ما با او موافقت داشتهایم و این یعنی از بین رفتن نسبیگرایی. چرا؟ :«پس میگویید توافق انسانی تصمیم میگیرد چه چیزی صادق است و چه چیزی کاذب؟» (اگه اینطور باشه که ما دچار قراردادگرایی و نسبیگرایی خواهیم شد، در ادامه میگه)- آنچه صادق و یا کاذب است آن چیزی است که آدمها میگویند؛ و آنان در زبانی که به کار میبرند توافق دارند. این نه توافق در عقاید بلکه در شکل زندگی است (PI: 241).
فکر کنیم وارد قبیلهای شدیم که فردی قصد دارد فرزند خود را قربانی کند و یا با قمه سر او را بشکافد. شما سعی میکنید دخالت کنید. یا فقط نگاه میکنید. چه چیزی سبب مداخله میشود؟ و چه چیزی باعث میشود قربانیکننده با شما مخالف و یا موافقت کند؟ در کجا ما با این قربانی کننده «توافق» داریم؟ آیا این توافق در قوت استدلالهای ما نهفته است؟ ویتگنشتاین میگه «آنان در زبانی که به کار میبرند توافق دارند. این نه توافق در عقاید بلکه در شکل زندگی است.». میان شکلهای زندگی شکاف مطلق وجود ندارد، بلکه همواره رشتههایی از شباهت (در واکنشهای طبیعی، نیازهای بنیادین، یا رویههای عملی) وجود دارند که امکان فهم متقابل را فراهم میآورند. هیچ ذاتی نیست. هیچ امر مشترک داده شده واحدی وجود ندارد. بلکه در اینجا میتوان مجموعهای از شباهتها و تفاوتها متقاطع را دید که نه در نظر و بلکه در کنشهای ما قابل رویت هستند. این توافق در کنش است که باعث فهم دیگری میشود. نسبیگرایی از آنجا به وجود میآید که ما توافق را نه در شکل زندگی و بلکه در نظرات و عقاید بدانیم.
Post #13531
247
- ❤ 1