#یاداشت۶۹
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم
که من بیدلِ بی یار نه مرد سفرم
پای میپیچم و چون پای دلم میپیچد
بار میبندم و از بار فروبستهترم
آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چون قلم بازشکافند سرم
به هوای سر زلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهای ترم
گر سخن گویم من بعد شکایت باشد
ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم؟
خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
بصر روشنم از سرمهٔ خاک در تست
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
سرو بالای تو در باغ تصور برپای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست
که بِه دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم
شوخ چشمی چو مگس کردم و بُردهسْت عدو
به مگس رانِ ملامت ز کنار شکرم
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
غزلهای سعدی، به تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ اول، انتشارات سخن:۱۳۸۵، ص۲۱۷
https://t.me/palize_parsi
Post #124
71
- ❤ 6