TGViewer
Channel Public Channel
Outside

Outside

@outof_savior

Main channel: @savior_for_who
Subscribers
7
Photos
70
Videos
12
Links
72

Showing posts older than #154 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #153 34

Forwarded from "𝐒𝐚𝐯𝐢𝐨𝐫"

مرگ نه با خشونت و وحشت بلکه به آرامی به دیدن دختر اومده
دختر هم از لحافش گرفته انگار که برای لحظه ای بیشتر به زندگی چنگ میزنه.
Post #152 27

Forwarded from "𝐒𝐚𝐯𝐢𝐨𝐫"

Answers. https://t.me/savior_for_me
نقاشی جالبیه
اسمش مرگ و دوشیزه اثر هوگو سیملر
  • 🕊 1
Post #147 139
Outside Manuş Baba – bu havada gidilmez
Bu havada gidilmez


نفس نفس میزد، انگار کل راه را یکسره دویده بود.
پاچه شلوار و زانو هایش خاکی شده بود، انگار بار ها در مسیر زمین خورده بود.
به پله ها رسید و صدایش زد.
Seda!
پاسخی نگرفت پس پله هارا دو تا یکی کرد و فقط به اتاق پر ز خالی خیره شد‌.
مردی شکسته حالا نفس زنان در چهارچوب در ایستاده و سرخی گونه هایش به چشم هایش هم سرایت می‌کند و آرام اشک هایش مهمان گونه هایش می‌شود.
دیر رسیده بود. حالا اتاق فقط پر از پشیمانی بود.
موهای مشکی ژولیده اش روی پیشانی اش ریخته بود و قطرات آب باران از آنها چکه میکرد. حالا خیسی صورتش اشک هایش را پنهان میکرد. آن مرد همیشه منظم حالا پر از تزلزل بود.
دوباره همان پله ها را این بار با پاهایی سست و لرزان پایین می آمد.
انگار سایه اش روی دیوار هم ذوب میشد و زیر پاهایش سر میخورد.
حالا سردی دیوار ها را بیشتر حس میکرد و صدای باران را میشنید. در دلش با التماس میگفت:
"Bu havada gidilmez"
سر به پایین و سلانه سلانه به چهارچوب در خروجی رسید که نگاه بی فروغش جان گرفت.
سِدا هم مث او انگار دویده بود. خیس و پر از تشویش با ساک بزرگ چرمی مسافرتی.
هر دو چشم های ملتهب دقایقی را با سکوت بهم خیره ماندند.
سکوتی که حرف دلهایشان را رد و بدل میکرد.
صدای لرزان سِدا صدای سکوت و باران را شکست:
Bu havada gidilmez...
گرمی آغوش آراس حالا انگار مرهمی بود برای به پایان دادن زخم جدایی. سِدا دیگر برگشته بود‌.
Cukur
Post #144 32
Outside Kensington – Uncharted
Uncharted territory


نیمه‌شب بود؛ جاده مثل خطی سیاه و بی‌انتها کشیده شده بود زیر چراغ‌های کم‌جان آسمان. مرد در سکوت پشت فرمان نشست، نفس عمیقی کشید و ضبط ماشین را روشن کرد.
اولین نت‌های Uncharted بلند شد؛ همان آغازی که همیشه انگار دریچه‌ای به گذشته باز می‌کرد.

باد از پنجره نیمه‌باز داخل می‌آمد و با موهایش بازی می‌کرد. جاده خلوت بود، آن‌قدر که صدای ماشین با موسیقی درهم می‌پیچید و تبدیل به یک تونل خاطره می‌شد.
چشم‌هایش سنگین شد… نه از خواب، از یادآوری.

به یاد آورد شبی را که با کسی که دوستش داشت در همین جاده رانندگی می‌کرد؛ خنده‌ها، بحث‌های بی‌دلیل، قول‌هایی که زیر نور چراغ‌ها داده شد و بعد مثل غبار از بین رفت. هر نت موسیقی انگار پازلی بود که تکه‌ای از گذشته را برمی‌گرداند.
And all sensible words
All sensible souls
Oh, where do they go?

مرد دستش را روی فرمان فشرد. انگار جاده هم‌دردش بود؛ دراز، ساکت، و پر از مسیرهایی که هیچ‌وقت برگشتی برایشان نیست.
اما آهنگ اوج گرفت—و با اوجش چیزی در دلش تکان خورد.
It’s like we’re in uncharted territory...

او در تاریکی لبخند محوی زد، راهنما زد و وارد مسیر بعدی شد.
جاده باز بود. موسیقی ادامه داشت.
و گذشته، برای اولین‌بار، فقط مثل یک سایه پشت سرش حرکت می‌کرد—not a weight, but a memory

https://t.me/inthem0o0nlight
Post #141 44
Outside Gamno – Oon Manam (feat. Barobax)
اون منم!


خیابون شلوغ عصرگاهی. نور نئون‌ها روی شیشه‌ها بازی می‌کنه. پسر با هدفون و عینک آفتابی هم‌زمان با ریتم آهنگ «اون منم» راه می‌ره و زیر لب می‌خونه.
ناگهان دختر از کنار رد می‌شه؛ یه لحظه مکث می‌کنه، برمی‌گرده و با تعجب نگاهش می‌کنه.
دختر:
تو… همونی نیستی که همیشه ادعا می‌کنه "اون منم"؟
پسر لبخند شیطنت‌آمیزی:
آره… خودِ خودم. فکر نکنی که حرفام باد هواس!
چشمک*
دختر خنده‌اش می‌گیره زیر لب میگه:
"تو که داری راست میگی!"و راه می‌افته. پسر هم با ریتم آهنگ پشت سرش قدم برمی‌داره.

https://t.me/co2litee
Post #138 69
Outside یاس – BAAQ
باغ


بعد از سال‌هایی که در زندان سیاسی گذراند، وقتی درِ آزادی پشت سرش بسته شد، مرد فهمید جوانی‌اش را پشت همان دیوارها جا گذاشته؛ ریش‌هایش سفید، دست‌هایش پر از ردِ شکنجه.

به باغ کودکی‌اش برگشت. درِ چوبی پوسیده را که باز کرد، سکوتِ باغ به استقبالش آمد؛
کنار درخت نشست و دست‌های زخمی‌اش را روی خاک گذاشت. در یک لحظه، صدای خنده‌های کودکی و دویدن‌های بی‌دغدغه از میان غبار زمان سربرآوردند—و بعد خاموش شدند.
فریادها…
شعارها…
دست‌هایی که او را کشیدند…
درهایی که به رویش بسته شدند…
و سال‌هایی که در تاریکی سوختند.
باغ سال‌ها بود که تنها مانده بود؛ مثل خودش.
درخت گردو کج شده بود، حوض ترک برداشته و چمن‌ها زیر سکوت و غبار زمان تسلیم شده بودند. اما هنوز چیزی در فضا بود… یک نفس نیمه‌جان که تلاش می‌کرد زنده بماند.
مرد جلوتر رفت و کنار همان درختی نشست که زمانی تابش را به آن بسته بود. زانوهایش لرزید. کف دست‌های زخمی خود را روی خاک گذاشت. خاک سرد بود، اما آشنا.

آهسته گفت: «ببخش که دیر رسیدم.»

همان‌جا تصمیم گرفت.
این باغ را دوباره زنده می‌کند. نه برای بازگرداندن گذشته—گذشته‌ای که دیگر برنمی‌گردد—بلکه برای آنکه به خودش یادآوری کند هیچ زخم و هیچ سال گمشده‌ای نمی‌تواند ریشه‌ها را نابود کند.

با انگشتان لرزان مشتی خاک برداشت و بویید.
برای اولین بار بعد از سال‌ها، حس کرد نفسش به زندگی وصل شده.

و فهمید که آزادی فقط باز شدن یک درِ سرد و فلزی نیست؛
گاهی باز شدن درِ یک باغ قدیمی‌ست…
جایی که هنوز می‌توانی از نو جوانه بزنی

@RYOMEN_SOKONA
Post #135 69
Outside Isak Danielson – Ending
Ending

چشمانش با چشمان کم فروغ و براق از اشک های بی پایانش طلاقی پیدا کرد.
با لبخند محو و نگاهی آرام به الینا چشم دوخت.
_مایلی داخل صحبت کنیم؟
و داستان آنها شروع شد. الینا از روز های سخت جدایی و سردی زندگی اش میگفت و کشیش میکا گوش میداد-نه فقط با گوش با تمام وجود.
آن شب، چیزی آرام میان‌شان شکل گرفت؛ چیزی لرزان، شبیه نوری که از دل تاریکی می‌جوشد.
هفته‌ها گذشت. الینا کم‌کم به بهانه دعا، کمک، یا حتی گفت‌وگوی کوتاه به کلیسا می‌آمد. میکا هر بار قلبش را پشت چهره‌ای آرام پنهان می‌کرد، اما نگاهش—همان نگاه بی‌صدا—رازهایش را لو می‌داد.
گاهی الینا حرف می‌زد و میکا مجبور می‌شد چشم از او بدزدد، چون می‌ترسید اگر کمی بیشتر نگاهش کند، تمام آنچه در دلش پنهان کرده بیرون بریزد.
آن‌ها هیچ‌چیز نگفتند، اما هر روز بیشتر فهمیدند که سکوت زبان عاشقانه های آنهاست.
__
_

الینا : «می‌دونی… بعضی آدم‌ها فقط کنار یه نفر حس امنیت می‌کنن. حتی اگه اون هیچ‌وقت مالشون نباشه.»
میکا نفسی لرزان کشید. کلماتی در گلویش چرخیدند اما بیرون نیامدند. فقط گفت:
«می‌فهمم.»
نگاه‌هایشان به هم گره خورد—حقیقی، ساده، و خطرناک. هر دو می‌دانستند چه می‌گذرد، اما هیچ‌کس جرئت نداشت اولین سنگ را از دیوار فاصله بردارد.

شب میکا در دفترش نشسته بود و قلم را روی کاغذ میرقصاند تا بلکه نامه ای برای الینا بنویسد ولی تنها انگشتانش میلرزید و اشک دیدگانش را تار میکرد.
پلاک صلیب گردنبدنش را در دست گرفت و لمس کرد. حالا باید میان خدا و عشقش یکی را انتخاب می‌کرد...
صبحی روشن ولی سرد فرا رسید. صدای قدم هایش قلبش را می‌لرزاند اما سخت و جدی نگاهش کرد. دقیقا مانند کسی که بین عشق و وظیفه یکی را انتخاب کرده.
_الینا… فکر می‌کنم مدتی نباید به اینجا بیای. شاید بهتر باشه با درمانگر صحبت کنی. من… نمی‌تونم دیگه همراهت باشم.»
الینا مثل کسی که زیر پایش خالی شده باشد، مکث کرد.
«کاری کردم؟» صدایش شکست.
میکا به زمین خیره شد و گفت: «این… پایانشه.»
تمام چیزی که نگفته بودند، در همان یک جمله فرو ریخت.
عشق‌شان، مثل آهنگِ غمگینی که نیمه‌تمام می‌ماند، در نقطه‌ای خاموش شد که هیچ‌کدام نمی‌خواستند.

پایان، همیشه زمانی نمی‌آید که ما آماده‌ایم؛ گاهی فقط می‌رسد، بی‌دعوت، بی‌توضیح.


@my_raka
Post #133 24
Start.
Post #132 23
☆این پیامو فوروارد کنید و ی موزیک مشخص کنید☆
تا من با توجه به وایب یا لیریک موزیک ی سناریو براش بنويسم.
Post #131 51
آیدا
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →