Ending
چشمانش با چشمان کم فروغ و براق از اشک های بی پایانش طلاقی پیدا کرد.
با لبخند محو و نگاهی آرام به الینا چشم دوخت.
_مایلی داخل صحبت کنیم؟
و داستان آنها شروع شد. الینا از روز های سخت جدایی و سردی زندگی اش میگفت و کشیش میکا گوش میداد-نه فقط با گوش با تمام وجود.
آن شب، چیزی آرام میانشان شکل گرفت؛ چیزی لرزان، شبیه نوری که از دل تاریکی میجوشد.
هفتهها گذشت. الینا کمکم به بهانه دعا، کمک، یا حتی گفتوگوی کوتاه به کلیسا میآمد. میکا هر بار قلبش را پشت چهرهای آرام پنهان میکرد، اما نگاهش—همان نگاه بیصدا—رازهایش را لو میداد.
گاهی الینا حرف میزد و میکا مجبور میشد چشم از او بدزدد، چون میترسید اگر کمی بیشتر نگاهش کند، تمام آنچه در دلش پنهان کرده بیرون بریزد.
آنها هیچچیز نگفتند، اما هر روز بیشتر فهمیدند که سکوت زبان عاشقانه های آنهاست.
___
الینا : «میدونی… بعضی آدمها فقط کنار یه نفر حس امنیت میکنن. حتی اگه اون هیچوقت مالشون نباشه.»
میکا نفسی لرزان کشید. کلماتی در گلویش چرخیدند اما بیرون نیامدند. فقط گفت:
«میفهمم.»
نگاههایشان به هم گره خورد—حقیقی، ساده، و خطرناک. هر دو میدانستند چه میگذرد، اما هیچکس جرئت نداشت اولین سنگ را از دیوار فاصله بردارد.
شب میکا در دفترش نشسته بود و قلم را روی کاغذ میرقصاند تا بلکه نامه ای برای الینا بنویسد ولی تنها انگشتانش میلرزید و اشک دیدگانش را تار میکرد.
پلاک صلیب گردنبدنش را در دست گرفت و لمس کرد. حالا باید میان خدا و عشقش یکی را انتخاب میکرد...
صبحی روشن ولی سرد فرا رسید. صدای قدم هایش قلبش را میلرزاند اما سخت و جدی نگاهش کرد. دقیقا مانند کسی که بین عشق و وظیفه یکی را انتخاب کرده.
_الینا… فکر میکنم مدتی نباید به اینجا بیای. شاید بهتر باشه با درمانگر صحبت کنی. من… نمیتونم دیگه همراهت باشم.»
الینا مثل کسی که زیر پایش خالی شده باشد، مکث کرد.
«کاری کردم؟» صدایش شکست.
میکا به زمین خیره شد و گفت: «این… پایانشه.»
تمام چیزی که نگفته بودند، در همان یک جمله فرو ریخت.
عشقشان، مثل آهنگِ غمگینی که نیمهتمام میماند، در نقطهای خاموش شد که هیچکدام نمیخواستند.
پایان، همیشه زمانی نمیآید که ما آمادهایم؛ گاهی فقط میرسد، بیدعوت، بیتوضیح.
@my_raka