Bu havada gidilmez
نفس نفس میزد، انگار کل راه را یکسره دویده بود.Cukur
پاچه شلوار و زانو هایش خاکی شده بود، انگار بار ها در مسیر زمین خورده بود.
به پله ها رسید و صدایش زد.
Seda!
پاسخی نگرفت پس پله هارا دو تا یکی کرد و فقط به اتاق پر ز خالی خیره شد.
مردی شکسته حالا نفس زنان در چهارچوب در ایستاده و سرخی گونه هایش به چشم هایش هم سرایت میکند و آرام اشک هایش مهمان گونه هایش میشود.
دیر رسیده بود. حالا اتاق فقط پر از پشیمانی بود.
موهای مشکی ژولیده اش روی پیشانی اش ریخته بود و قطرات آب باران از آنها چکه میکرد. حالا خیسی صورتش اشک هایش را پنهان میکرد. آن مرد همیشه منظم حالا پر از تزلزل بود.
دوباره همان پله ها را این بار با پاهایی سست و لرزان پایین می آمد.
انگار سایه اش روی دیوار هم ذوب میشد و زیر پاهایش سر میخورد.
حالا سردی دیوار ها را بیشتر حس میکرد و صدای باران را میشنید. در دلش با التماس میگفت:
"Bu havada gidilmez"
سر به پایین و سلانه سلانه به چهارچوب در خروجی رسید که نگاه بی فروغش جان گرفت.
سِدا هم مث او انگار دویده بود. خیس و پر از تشویش با ساک بزرگ چرمی مسافرتی.
هر دو چشم های ملتهب دقایقی را با سکوت بهم خیره ماندند.
سکوتی که حرف دلهایشان را رد و بدل میکرد.
صدای لرزان سِدا صدای سکوت و باران را شکست:
Bu havada gidilmez...
گرمی آغوش آراس حالا انگار مرهمی بود برای به پایان دادن زخم جدایی. سِدا دیگر برگشته بود.