#part58
یا شاید وقتی کنار اوروچ بودم، آن دختر شیطان و جسوری که همیشه سعی میکردم درونم پنهانش کنم، خودش را نشان میداد.
بهخصوص وقتی میدیدم خودش از من خجالتیتر است، بیشتر دلم میخواست سربهسرش بگذارم. آن دختر بازیگوش درونم عاشق این بود که با خجالت کشیدنهای او سرگرم شود و مدام دستش بیندازد.
در همین فکرها بودم که ناگهان حرفی که چند لحظه پیش ایسو زده بود، یادم آمد.
اخمهایم در هم رفت.
گفتم:
«صبر کن… یه لحظه! ایسو چی گفت؟ شما میخواید برید ماهیگیری؟ یعنی میخواید با اون ماهیها چیکار کنید؟»
اوروچ بیخیال شانهای بالا انداخت و با لحنی که انگار داشت بدیهیترین چیز دنیا را میگفت، جواب داد:
«خب… میگیریمشون، میپزیم و میخوریم دیگه.»
کاش اشتباه شنیده بودم…
با ناباوری به او خیره ماندم.
اوروچ که قیافهام را دید، متعجب پرسید:
«دیگه چی شد؟ مگه چی گفتم؟»
با وحشت گفتم:
«یعنی… میخوای ماهیها رو بخوری؟!»
مکثی کردم و با ناراحتی ادامه دادم:
«اِلا… اصلاً دلت میاد؟ اونا رو از خونهشون میگیری، بعد میکشیشون و میخوریشون؟»
اوروچ با تعجب چند لحظه نگاهم کرد و بعد نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ بلند خندید.
میان خنده گفت:
«النی… تو دیوونهای دختر؟ یه نگاه به دور و برت بنداز. اینجا دریای سیاهه! اینجا ماهی گرفتن و خوردنش مثل آب خوردنه، کاملاً عادیه! فهمیدی؟»
اخم کردم و با دلخوری گفتم:
«من دیوونه نیستم، باشه؟ من گیاهخوارم!
Post #46
139
- ❤ 4