#part63
«تا همین چند لحظه پیش میگفتی آقای گوکهان، النی. چی شد یهو؟
خیر باشه، این صمیمیت دیگه چیه؟»
با شنیدن حرفهایش، با عصبانیت
به خندهام ادامه دادم.
یعنی فقط صدا زدن کسی با اسمش، فوراً به معنی صمیمی شدن بود؟
وقتی به سمتش برگشتم، آنقدر نزدیک بودیم که بینیمان به هم میخورد.
اگر من عصبانی شده بودم، او هم باید میشد. نفسم را روی لبهایش فرستادم و با فشار آوردن روی کلماتم گفتم:
«گوکهان.»
آگاهانه میخواستم عصبانیش کنم. دیدم رگ روی پیشانیاش برجسته شد. نگاهش شدیدتر شده بود؛ ترکیبی از عصبانیت و تمرکز.
بدون اینکه چشم از من بردارد گفت:
«گوش کن خانم دکتر، منو عصبانی نکن!»
بیشتر به سمت لبهایش نزدیک شدم. برای اینکه به قدش برسم، روی نوک انگشتان پاهایم ایستاده بودم.
«اگه بکنم چی میشه؟»
برای یک لحظه نگاهش روی لبهایم چرخید. بعد دوباره بالا آمد و به چشمهایم نگاه کرد.
«النی، ببین… با همچین آدمهایی هرچقدر از دورتر حرف بزنی بهتره. نباید اینطوری جلوی این جور آدمها بخندی. اینجور مردها قابل اعتماد نیستن.»
از حرفش بیشتر عصبی شده بودم. صورتم را از صورتش…
Post #51
366
- ❤ 2
- 🥴 1