#part62
لبهایش بود. در آخر، وقتی هویجی را که در دهانش بود قورت داد و سرش را بالا آورد، دید اوروچ دارد به او نگاه میکند.
«چی؟»
«چی چیه؟» اوروچ گفت و خودش را جمعوجور کرد.
النی دوباره شروع کرد به سر و کله زدن با مواد روی پیشخوان. بدون اینکه به صورت اوروچ نگاه کند حرف میزد.
«برو دیگه. نمیخوای آماده بشی؟»
اوروچ بدون اینکه چشم از او بردارد گفت:
«میتونه صبر کنه.»
النی چاقویی را که در دست داشت روی پیشخوان گذاشت.
«چرا اینقدر گستاخی؟ گوکهان بیرون منتظرته. انگار همین که بیدلیل سرش داد زدی کافی نبود، حالا هم منتظرش میذاری. چون رئیسی فکر میکنی میتونی هر کاری دلت خواست بکنی؟ همیشه باید اینقدر بیادب باشی؟»
اینها را یکنفس گفت.
اوروچ آرام از دور پیشخوان رد شد و این بار آمد کنار النی، آنقدر نزدیک که فاصلهای بینشان نمانده بود.
«گوکهان، ها؟» گفت اوروچ.
از تمام چیزهایی که النی گفته بود فقط به همان اسم گیر داده بود. هیچ چیز دیگری برایش مهم نبود.
النی با عصبانیت خندید.
«آره، گوکهان. مشکلیه؟ من ازت پرسیدم چرا اینقدر بیادبی. اون بیچاره چی گفت که اونطوری سرش داد زدی؟ تو نمیتونی اروم با بقیه حرف بزنی؟
Post #50
246
- ❤ 2
- 🤓 1